تبليغاتX
Masooud.Alizee French

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 12:46  توسط محمد مسعود احمدی   | 

 

Remember gisce you know who is Alizee

Alizee is the singer in round of Eroup

and Just she can the best singer in world

Do not forget just

Alizee

producted by Masooud .MA

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم خرداد 1388ساعت 13:42  توسط محمد مسعود احمدی   | 
 

JUST ONE PERSONE CAN BE THE BEST SINGER IN WORLD

HER NAME IS

Alizee

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم خرداد 1388ساعت 13:28  توسط محمد مسعود احمدی   | 

آشنایی با کیبورد کامپیوتر




هر چند ظاهر کیبورد کامپیوتر به نظر آشنا میآید و فکر میکنید که همه چیز را در مورد آن میدانید اما هنوز چند نکته میتواند برایتان ناگفته مانده باشد. کیبورد کامپیوتر که ظاهری مانند ماشین تحریر دارد، حاوی چند کلید اضافی است که فراگیری آنها اولین قدم در استفاده بهتر از کامپیوتر محسوب میشود. کلیدهایی ویژه به همراه کلیدهای فانکشن، در وقت شما هنگام بهره گیری از کیبورد صرفه جویی کرده و شما را به کامپیوترتان نزدیکتر میکند.
در این مقاله کلیدهای کیبورد کامپیوتر را معرفی کرده و عملکرد آنها را برایتان شرح میدهم.

● کلیدهای فانکشن
اکثر کیبوردهای کامپیوتر حاوی یک ردیف کلید فانکشن در قسمت بالای کیبورد هستند که معمولا از F۱ تا F۱۰ یا F۱۲ نامگذاری شده اند. هرچند که این کلیدها با برنامه های قدیمی داس، مصارف زیادی داشتند اما امروزه از رونق افتاده اند و چندان عمومیت ندارند. البته چند برنامه از جمله محصولات مایکروسافت هنوز از این کلیدها سود میجویند. از روزهای قدیم، کلید F۱ برای Help استفاده میشد و منوی help را ظاهر میکند. این کلیدها معمولا بصورت ترکیبی با کلیدهایی مانند CTRL و ALT و Shift هم مصرف داشتند. نگاهی به بخش help برنامه ای که مصرف میکنید، برای آن برنامه خاص، مصارف این کلیدها را قید کرده است.

● کلید Return یا Enter
این کلید که قبلا با Enter یا Return علامت میخورد، امروزه اکثرا فقط بشکل یک پیکان بزرگ دیده میشود. این کلید برای دادن دستورات یا حرکت کرسر به اول خط بعدی مصرف میشود. معمولا در باکس هایی که در ویندوز باز میشود، یک دکمه پیش فرض دارد که بصورت خطوط سیاه دیده میشود. زدن این کلید، آن انتخاب را فعال میکند.

● کلید Escape
این کلید در اکثر کیبوردها بنام ESC دیده میشود و اکثرا برای خروج از برنامه ها مصرف میشود. گاهی هم هیچ کاری انجام نمیدهد. البته گاهی هم با برگرداندن شما به صفحه قبلی در هنگام بروز یک مشکل میتواند بشما کمک کند.

● کلید CTRL
این کلید به همراه سایر کلیدها مصرف میشود. اگر در حالیکه این کلید را نگه داشته اید، کلید دیگری را بزنید، کار تعریف شده برای این ترکیب انجام میشود. این عمل بستگی به برنامه ای دارد که در حال اجرای آن هستید. مثلا در اکثر برنامه های ویندوز ترکیب CTRL+S سند باز جاری را ذخیره میکند و CTRL+P آن سند را چاپ میکند. توجه کنید که علامت + در اینجا به معنای آنست که کلید CTRL را نگه دارید، آنگاه کلید P را بزنید.

● کلید ALT
این کلید نیز مانند کلید کنترل به همراه سایر کلیدها مصرف میشود. در اکثر برنامه های ویندوز منوهای بالای صفحه که حروف آنها با یک خط در زیر آنها مشخص شده با نگهداشتن کلید ALT و زدن آن کلید زیر خط دار، منوی مربوطه را باز میکند. درست مثل اینکه ماوس را روی آن منوی انتخابی برده و کلیک کرده اید. مثلا برای باز کردن منوی File میتوانید با ماوس روی نوشته File کلیک کنید و یا میتوانید کلید ALT را نگهداشته و همزمان کلید F را بزنید.

● کلید Caps Lock
اگر این کلید روشن باشد (روشن بودن آن با چراغی روی کیبورد مشخص است) کیبورد اقدام به تایپ حروف بزرگ لاتین میکند. اگر Caps Lock خاموش باشد، حروف کوچک تایپ میشود.

● کی پد عددی و Num Lock
اکثر کیبوردهای کامپیوتر در منتهی الیه سمت راست خود، یک مجموعه کوچک از کلیدها را دارند که به کی پد عددی یا Numeric Keypad معروف است. این کی پد مجموعه ای از کلیدهای اعداد را بعلاوه چند کلید اضافی مانند پیکانهای حرکت کرسر، PgDn ، End و غیره دارد. عملکرد کی پد عدی با یک کلید بنام Num Lock تغییر میکند. وقتی کلید Num Lock روشن است (روشن بودن آن با چراغ کوچکی روی کیبورد مشخص میشود) این کی پد برای وارد کردن اعداد مصرف میشود.
این کی پد مورد علاقه حسابداران است که میتوانند به سرعت اعداد را تایپ کنند. وقتی کلید Num Lock خاموش باشد، هر کلید در کی پد عملی را انجام میدهد که زیر عددها نوشته شده است. مثلا کلیدهای پیکان برای حرکت دادن کرسر در صفحه مصرف میشود. کلیدهایی که با PgUp و Pg Down مشخص شده اند میتوانند کرسر را یک صفحه به بالا و پایین ببرند. کلیدهای Home و End کرسر را به اول یا آخر یک خط یا سند میبرند.
کی پد عددی معمولا دارای کلیدهای دیگری هم هست . بعضی از آنها علامتهای مفیدی هستند مانند نقطه، ممیز، علامتهای مثبت و منفی.

● کلید ویندوز
این کلید در اکثر کیبوردها و مخصوصا نمونه هایی که جدید هستند وجود دارد. این کلید با عکسی از آرم ماکروسافت مانند کلید بین ctrl و Alt در این عکس، مشخص است که معمولا هم در سمت چپ (یا راست) بزرگترین کلید یعنی Space bar قرار دارد. زدن این کلید، دکمه Start را فعال میکند. استفاده از این کلید با سایر کلیدها در بهره گیری از امکان Short Cut ویندوز بسیار موثر است. مثلا اگر این کلید را همزمان با Dبزنید، سریعا تمام کادرهای باز، بسته شده و به دسکتاپ ویندوز میرسید. با زدن دوباره این دو کلید، کادرها مجددا باز میشوند.

● کلید Shift
کلید Shift معمولا در ترکیب با یکی از کلیدهای الفبا برای تایپ حروف بزرگ مصرف میشود. اگر Shift را با یکی از کلیدهای عددی ردیف بالای کیبورد مصرف کنید، علامتی که بالای هر عدد است ظاهر میشود. از کلید Shift معمولا به عنوان یک میانبر برای انجام کاری خاص استفاده میشود. مثلا نگهداشتن کلید Shift و داخل کردن سی دی رام در درایو معرف آنست که عمل Auto-Run در سی دی انجام نگیرد و سی دی بصورت خودکار اجرا نمیشود.

● کلید Insert
کلید درج یا Ins بصورت روشن و خاموش عمل میکند و مشخص میکند که آیا کاراکترهای جدیدی که تایپ میکنید روی متون قبلی نوشته شود و یا آنها را کنار زده و لابلای آنها درج گردد. وقتی کلید Insert را روشن میکنید، هر آنچه تایپ نمایید در محل کرسر درج میگردد و متنی که قبلا موجود بود به سمت راست میرود. وقتی کلید Insert خاموش است، متن جدیدی که تایپ میکنید روی متن قبلی در سمت راست کرسر بازنویسی میشود. اغلب برنامه ها کلید Insert را خاموش میکنند. متاسفانه هیچ چراغی برای نشان دادن حالت این کلید در کیبورد وجود ندارد.

● کلید Application
اگر در کیبورد خود کلید ویندوز دارید به احتمال قوی کلید Application هم خواهید داشت. که با علامتی مانند نوشته هایی روی کاغذ و یک اشاره گر ماوس روی آن در سمت راست Space bar دیده میشود. این کلید مانند دکمه راست ماوس یا همان کلیک راست عمل میکند.

● کلید Back Space
این کلید کاراکتر موجود در سمت چپ کرسر را پاک میکند. گاهی روی این کلید فقط یک پیکان به سمت چپ دیده میشود.

● کلید Tab
کلید Tab برای حرکت از یک فیلد به فیلد دیگر مصرف میشود و معمولا زمانی که در حال پر کردن یک فرم هستید خیلی مفید است. اگر کلید Shift را همزمان با کلید Tab بکار ببرید، آنگاه Tab عقب گرد دارید و به فیلد قبلی میروید.

● کلید پاک کن Del یا Delete
قبلا گفتیم که کلید Backspace کاراکتر سمت چپ کرسر را پاک میکند. کلید Del کاراکتر سمت راست کرسر را پاک میکند ولی کرسر را حرکت نمیدهد در عوض تمام متن راست کرسر را بسمت کرسر میکشد. در ضمن از کلید Delete برای پاک کردن فایل، شورت کات یا های لایت انتخاب شده نیز استفاده میگردد.

● کلید چاپ PrtScrn یا Print Screen
در روزهایی که از سیستم عامل Dos استفاده میشد، کلید چاپ صفحه همانطوریکه از نامش انتظار میرفت عمل میکرد یعنی وقتی آنرا فشار میدادید، یک چاپ از آنچه روی صفحه میدیدید، در پرینتر ظاهر میشد.
متاسفانه در ویندوز کلید Print Screen اقدام به ارسال تصویر صفحه مانیتور به حافظه کلیپ بورد ویندوز میکند و نه پرینتر لذا با فشار دادن این کلید، ظاهرا اتفاقی نمی افتد. برای اینکه بتوانید از این تصویر صفحه مونیتور استفاده کنید باید یک برنامه گرافیکی را باز کنید و آنگاه تصویر فوق را در آن Paste نمایید. برنامه Paint در ویندوز میتواند اینکار را بکند. حال میتوانید نسبت به چاپ تصویر از این برنامه گرافیکی اقدام کنید. در بعضی از کیبوردها لازم است کلید Shift را نگهدارید و بعد کلید Print Screen را بزنید.

● کلید Space bar
بزرگترین کلید کیبورد همین Space bar است که برای وارد کردن یک جای خالی در متن مصرف میشود. در بعضی از برنامه ها از این کلید برای انتخاب موارد های لایت شده استفاده میشود.

● کلید Pause-Break
این کلید قبلا در برنامه نویسی و دیباگ کردن برنامه ها مصرف داشت و امروزه در کاربرد روزانه مصرف چندانی ندارد.

● کلید Scroll Lock
کلید Scroll Lock از نوع روشن و خاموش است که اثر کلیدهای حرکت دهنده کرسر یعنی پیکان ها را تعریف میکند. در اکثر برنامه های امروزی اثر این کلید خنثی شده است و زدن آن تاثیری در روند برنامه ندارد.
در برنامه هایی که از این کلید پشتیبانی میکنند با روشن کردن کلید Scroll Lock ، زدن کلیدهای پیکان باعث میشود تا کل صفحه حرکت کند و کرسر در جای خود ثابت بماند. وقتی کلید Scroll Lock خاموش باشد، این کرسر است که حرکت میکند.
کیبورد ابزاری برای وارد کردن متن به کامپیوتر است. یادگرفتن طرز کار با آن برای کسی که با کامپیوتر کار میکند ضروری است. حتی اگر در سطح حرفه ای با کامپیوتر کار میکنید شاید نکاتی را در رابطه با کیبورد مصرف نمیکردید. حال امیدوارم که با مصرف روزانه انواع کلیدهای کیبورد، با این وسیله احساس راحتی کنید.

کامتونت
+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم خرداد 1388ساعت 16:38  توسط محمد مسعود احمدی   | 

 

 

 

Just one persone can be the best singer in world

her name is

Alizee

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم خرداد 1388ساعت 19:17  توسط محمد مسعود احمدی   | 

 

 مظلب در باره وجدان

 

 

 

بحثي كه انشاء الله در سه جلسه به مناسبت ايام فاطميه خدمتتون خواهيم بود ، برمي گرده به يكي از مسائل فطري و ذاتي ما تحت عنوان وجدان . مي خوايم ببينيم وجدان چيه و چه استفاده هايي از اين وجدان مي كنيم ؟ چه انواع و اقسامي داره ؟ و انسان با وجدان چه انساني است ؟ چگونه مي شه وجدان رو بيدار كرد ؟ چگونه مي شه وجدان رو بيدار نگه داشت ؟ چگونه مي شه بر بيداري وجدان قوت داد ؟ چگونه مي شه از وجدان در مسير تعالي اخلاق استفاده كرد ؟ چگونه مي شه از وجدان در ترك گناه استفاده كرد ؟ و چگونه مي شه هر نوع استفادة مفيد ديگه اي از وجدان در جهت تعالي اخلاق يا زدودن نااخلاقي ها و زشتي ها به عمل آورد ؟

مقدمه : آيه شريفه قرآن مي فرمايد : “ الا لله الدين الخالص ” مي فرمايند آگاه باشيد ! هشيار باشيد براي خداوند يك دين خالصيست ، ( يعني خداوند تبارك و تعالي يك دين خيلي محكم و استوار داره ) هوشيار باشيد از اين يك دين به دين هاي ديگه كشيده نشيد .

و اين هست كه در جاهاي مختلف مي فرمايند : “ دين يعني اسلام ” و “ دين خالص يعني اسلام ! ” اولين نكته در مقدمه : مي خوايم در اين بحث وجدان اخلاقيه دينيه ، اسلاميه شيعي رو بررسي كنيم . يعني وجدان خالص ! نه اون تعريف هايي كه هر كسي از وجدان كرده .  ما در طول تاريخ بشريت فهم هاي مختلف و برداشت هاي مختلفي  از دين ديديم . هر كسي بنا به ظرفيت خودش و بنا به استعدادهاي غريزي خودش و بنا به استعدادهاي اكتسابي خودش در امر شناخت دين تلاش كرده . ( استعدادهاي اكتسابي يعني اينكه مثلاً پيغمبر (ص) چيزي بگه ، امام چيزي بگه ، معجزه اي مثل قرآن چيزي بگه )

 اما اونهايي كه در اين دايرة شناخت ، فقط به غريزه و فطرت و فقط به عقل خودشون تكيه كردن ( و شايد اسم اين رو گذاشته باشن : “ قرائت وجدان از دين ”‌ ) اينها الزاماً اون دين  خالصي رو كه خداوند فرموده : هوشيار باشيد يك دين خالص بيشتر نداريم ، رو كشف نخواهند كرد . ما براي رسيدن به اين دين ، غير از وجدان ، نياز به چيزهاي ديگه هم داريم . در آية‌شريفة قرآن مي فرمايند : “ كل حزب بما لديهم فرحون ” هر طايفه ، با همون چيزي كه دستشون مي ياد و با همون چيزي كه كسب مي كنند ، شاد مي شن . ديگه دنبال دين نمي رن .  اين يكي از ايرادهاي انسانه . حالا معانيِ ديگه اي هم براي اين هست كه مي گن : هر طايفه اي دنبال منافع خودشه ، هر گروهي كه مياد اول سعي مي كنه پايه هاي خودش رو محكم كنه . اگر دين و اخلاق در يك جامعه اي حاكم نباشه : “ كل حزب بما لديهم فرحون ” هر تشكيلاتي بياد ، اين تشكيلات پايه هاي خودش رو محكم مي كنه چون مي خواد پايه هاي خودش رو محكم كنه ، درهاي اقتصاد مملكت رو براي خودش قبضه مي كنه چون مي خواد پايه اش رو محكم كنه چون مي خواد حفظ بشه . صداي مخالف رو خاموش مي كنه . اصلاً وقتي دين با اخلاق همراه نباشه ،  روال همينه ، هر كي غير اين بگه ،  داره مردم رو فريب مي ده . بنده اگه بخوام اين بالا بشينم كسي بخواد بهم ايراد بگيره يا گوش نمي دم ، يا ساكتش مي كنم . وگرنه منو ميارن پائين . مگر اخلاق در بين باشه . يعني انسان ، يه انسان متعهد ، با وجدان و ديني باشه . اونجا ديگه بحث فرق مي كنه ولي اگر بخوايم بگيم كه حزبي باشه ، : “ كل حزبٍ بيمالديهم فرحون ” دستشون كه رسيد ديگه شاد مي شن تموم شد ! ديگه هيچ مهم نيست نظر بقيه چي باشه . مردم چي بخوان ؟ هرچي كه دستشون رسيد با همون شادن .

پس در اين مقدمه اثبات شد كه حتي اگر وجدان رو شناختيم ، بدونيم اين وجدان بايد يك وجدان متخلق به اخلاق الهي باشه . وگرنه اين وجدان نمي تونه ما رو به سوي سعادت و تعالي رهنمون باشه . اين وجدان در حقيقت نداي دروني شيطاني است . نفس لوامه اي نيست . نفس مطمئنه اي نيست . نفسي است كه شيطاني است .

نكتة بعد : ما در تمامي جوامع بشري شاهد اين هستيم كه همه وجدان دارند . آقا ! هر كسي يه وجداني داره ، محاله شما يك نفر رو در خلقت ببينيد كه خداوند براي اين وجدان خلق نكرده باشه . در تمامي جوامع بشري وجدان رو مي بينيم اما غير از وجدان انسانها نياز به دين هم دارند . حالا اين دين ممكنه به گوششون نرسه خودشون براي خودشون يه دين اختراع مي كنن . دينهاي مختلف ، ستاره مي پرستند ، خورشيد مي پرستند ، گاو مي پرستن ، دريا مي پرستن ، سوسك مي پرستن ، ملخ مي پرستن و . . . انسان نياز داره يه چيزي رو بپرسته ، هر چي رو كه ببينن يه كم از خودشون برتره ، مي پرستن . در زمانهاي خيلي قديم مردم عقاب مي پرستيدن ، چون بالاترين موجود بود . بالايي رو نشان برتري مي ديدن . ستاره مي پرستيدن ، چون دور از دسترس بود . انسان وقتي يه چيزي رو دور از دسترس مي بينه ، قابل انتقاد نمي بينه ، از خودش برتر مي بينه . تافتة جدا بافته
مي بينه ، به همين خاطر مي پرستدش . اين خصوصيت انسانه .

يكي از مورخين مشهور غير مسلمان در كتاب مي نويسه : اگر شما به صفحة گيتي نظر بيندازيد جوامعي رو پيدا مي كنيد كه آبادي ندارن . جوامعي رو پيدا مي كنين كه آب ندارن ، جوامعي رو پيدا مي كنين كه صنعت ندارن ، علم ندارن ، تمدن ندارن ، عاطفه ندارن ، جوامعي رو پيدا مي كنين كه از خيلي خصوصيات انساني محرومند اما در تمام طول تاريخ بشريت اگر بگرديد تحت عنوان يك مورخ متخصص هيچ جامعه اي رو پيدا نمي كنيد كه مسلك  و دين نداشته باشن ، محاله ! ممكنه ديني كه دارند ، يه دين خرافي باشه اما دارند . اين نشون دهنده اينه كه وجدان ما خود به خود ولو در پرت ترين نقاط زماني و مكاني تاريخ واقع شده باشيم ، مي گرده يه مسلكي رو انتخاب مي كنه . اسمشو مي ذاره دين . يه بالاتري رو پيدا مي كنه اسمش رو مي ذاره خدا . همه جهان اينطوري بوده . در تمام طول تاريخ .

باز يكي ديگه از مورخين كه اين هم مسلمون نيست بنام مكس مولر در كتابش مي نويسه : اگر شما نگاه كنيد به اسلاف ، ( اسلاف يعني كساني كه قيافشون هم با ما فرق مي كنه انسانهاي عصر حجر ) خواهيد ديد در تمام برهه ها ، انسان هايي بودند كه يك چيزي رو مي پرستيدند و من دارم مي گم (  مكس مولر مي گه ) دارم مي گم خدا رو مي پرستيدن . ولو نمي دونستن اين چيزي كه دارن مي پرستن خداست . اسمشو نمي دونستن .

وقتي گاو مي پرستيده فكر مي كرده اين خداست . اشتباهي مي پرستيده . اما اين دنبال خدا مي گشته . وجدان انسان حجري هم دنبال خدا مي گشته . باستان شناس ها در فسيل ها و نقاشي هايي كه روي ديواره هاي غارهاي قديمي كشيده شده ، دقت كردند ، ديدند كه انسانهاي اون زمان ، مثلاً ماهوت كه بزرگترين حيوان بوده رو  بالا كشيدن و خودشون رو پائين ، در حال سجده !

آقا اين سجده دستور اسلامه . دستور يهوديته . دستور مسيحيته . دستور اديان آسمانيه . اما انسان حجري از خودش تصوير سجده در برابر يك برتر رو كشيده ! يعني اين حالت به خاك افتادن ، دقيقاً مثل اينه كه ما داريم نماز مي خونيم . اين حالت يه حالتي كه وجدان انسان ، خود به خود انسان رو به اين سمت مي بره ، ولو دين نداشته باشه . پس دين فطري است و وجدان انسان ، انسان رو خود به خود مي بره به سمت دين .

بنابراين اگه يكي گفت من وجدان دارم اما دين ندارم ،‌ وجدان من كافيه ، اين با تاريخ و علم و منطق و تجربه و اصلاً با خلقت انسان جور در نمي ياد . عنايت كرديد ؟ اين همه مقدمه مال همين يه جمله بود . جمله رو خوب گرفتيد ؟ آقا نمي شه بگي من وجدان دارم خوبي ها و بدي ها رو رعايت مي كنم . كاري هم به دين ندارم . نميشه . محاله ! مگه نمي گي خوبي ها و بدي ها رو رعايت مي كني ؟ خُب دين داري ديگه . دين داري . چرا خوبي ها و بدي ها رو رعايت مي كني ؟ براي اينكه مي دوني يك موجودي ، يك وجودي دوست داره تو خوبي ها و بدي ها رو رعايت كني . پس خدا هم داري . گرچه اسمش رو خدا نمي ذاري .

خُب حالا از اين بحث من مي خوام سريعتر فرار كنم و برسيم به بحث وجدان . به اين نحو كه اگر منه شيعه ، در ميان همة اديان بگردم ، ( شيعه اي باشم محقق ! ،  اين جمله كه من دارم مي گم براي راحت شدن خيال اونايي هست كه محقق نيستن . وگرنه من محقق باشم مي گم آقا چرا من بايد شيعه باشم ؟ فقط به اين دليل كه پدر و مادرم شيعه بودن ؟! اين چه دينيه ؟ به درد نمي خوره ) اگر منه شيعه تحت عنوان محقق بگردم ، بالاخره و بالاخره برخواهم گشت به همين مسلك و همين دين ! چون شيعه الان از مهمترين دين هاييه كه هيچ كس
نمي تونه باهاش بحث كنه . هيچ كس ياراي بحث با شيعه رو نداره .

توي واتيكان دارالترقيب مذاهب راه مي ندازن ،  علما همه اديان رو جمع مي كنن و با هم مناظره مي كنند ، اما نوبت به عالم شيعي كه مي رسه ، مي گن : “ آقا ! شرمنده وقت تموم شد !! ” مي گي آقا ! مگه شما نگفتين ما هم مي تونيم حرف بزنيم ؟ مي گن : بله ، ولي وقت تمومه !

وجدان يعني يك وجودي كه در  درون ماست و ما رو يه جورايي آرامش مي ده ، از نگراني ها راحت مي كنه . يه جورايي روح ما رو زيبا مي كنه . بزرگترين دانشمندان خود مسيحيت و غرب فهميدن كه اين ، توي دين ما هست . الان بحث ما ، بحث اديان نيست . انشاء‌الله يه زماني اديان رو هم باز مي كنيم . يه جلسه مسيحيت ، يه جلسه يهوديت و . . .  همه دينها . حتي دينهايي مثل دينهاي ژاپني ، بودايي ، برهمايي رو هم مي شه باز كرد . چه اشكالي داره ما با اين دين ها آشنا بشيم ؟

به چه دردمون مي خوره ؟ وقتي با دينهاي ديگه آشنا بشيم ، قدر شيعه مون رو بهتر مي دونيم . يه جمله رو من از دكتر آلكسيس كارل كه يك انسان شناس هست ( هم به معناي تجربي و هم به معناي روحي ) نقل مي كنم . مطمئنم دلهاتون شب شهادت حضرت زهرا (س) از شوق مي لرزه ! به جمله دقت كنيد : يكي از مريض هاش ، بهش مراجعه مي كنه ، مي گه : آقا !ما نگرانيم ، ما افسرده هستيم ، نسخه أي كه ايشون براش نوشته اينه : ( از رو
مي خونم ) بهترين نوع مبارزه با نگراني ها در قرآن مجيد و ذكر و ياد خداست و بس زيرا در آئين شيعه چنين نسخه أي موجود است كه مي فرمايد : آنچيزي كه گذشت ، ديگر گذشته است ، رهايش كن و غصه آن چيزي را كه در آينده مي خواهد بيايد ، نخور . حال را غنيمت بشمار .

 هنوز كه نيومده ، غصة چي رو مي خوري ؟ ببينيد اين عبارت براي ماها چون زياد شنيديم شايد جذابيت نداره اما اونها كه مي شنون دلشون به لرزه در مياد .

پس اصلاً جاي نگراني نمي مونه . چون نگراني ها مال گذشته است . اصلاً نگراني ريشه اش يا تو گذشته است يا تو آينده . مي گه آقا ! اوني كه گذشت كه گذشته . مُرد ، مُرد . “ قم فغتنم بعين العدمين ” پاشو ! بلند شو ! همين الاني كه فرصت داري رو غنيمت بشمر . دكتر كارل مي گه اين بهترين نسخه براي درمان نگراني هاست .

شايد شما بپرسيد : آقا ! مگه شما نمي گيد كه دين فطريه ؟ مگه نمي گيد وجدان ما رو به سمت دين رهنمونه ؟ پس دليل اين كه يك عده بي دين مي شن چيه ؟  دليل لائيك بودن يه عده چيه ؟ براي چي يك عده از دين فراري هستن ؟ براي چي يك عده دوست دارن دين نداشته باشن ؟

من چند تا دليل رو عرض مي كنم خدمتتون . 1 ـ اولين دليل ، خرافاتيه كه به نام دين به انسانها تحميل شده .
( من بحث خرافات رو در جلسه پرسش و پاسخ مطرح مي كنم ) هرچي كه من يا امثال بنده ميگيم الزاماً دين نيست . خيلي وقت ها خرافاته . خيلي وقتها سليقه شخصيه . گاهي سليقه هاي ما در دين نيست ، و اگر اين سليقه هاي شخصي به نام دين ، مطرح بشه ، خرافات بوجود مي ياد . پس اين اولين دليل .

2 ـ دومين دليل ، تحريفاتي هست كه بعضي از كتب آسماني داشتن ، كتاب هايي مثل انجيل ، تورات و . . . يه مطالبي توي انجيل و تورات تحريف شده اومده كه در جايگاه خودش خواهيم گفت اما هر آدم عاقلي كه اين ها رو مي شنوه ، ميگه اگه دين اينه من نمي خوام . نمي خوام دين داشته باشم .

اصلاً عاملي كه باعث شد كسي به نام ماركس كمونيسم رو بنيانگذاري كنه ، دين كاتوليك بود . براي اينكه ديد اين دين سراپا خموديه ، سراپا عفيونه . سراپا ظلم پذيريه ، سراپا ظلم پروريه ، ديد اين دين فايده نداره . حتي دليل اينكه خود مسيحي ها پروتستان رو بوجود آوردن ، همين ايرادشون به كاتوليك بود .

پس اين انحرافاتي كه در دين بود ، دين رو بدنام كرد . مي گفتن : آقا ! هر غلطي دوست داري بكن فقط يكشنبه بيا كليسا . جيبت هم پر باشه . بعد بگو چيكار كردي ، به گناه هات اعتراف كن ، ما برات قيمت مي ذاريم ، و برو ، برو تا هفته ديگه ، دوباره هر غلطي دوست داشتي انجام بده و . . .

خُب هيچ انسان عاقلي اين دين رو قبول نمي كنه . يكي از اساتيد مي فرمود : سالها قبل در يكي از كشورهاي غربي ، ( فكر كنم هلند ) يكي از اين كشيشهاي كاتوليك يه دكوني باز كرد ، گفت : “ من بهشت مي فروشم . ” بهشت مي فروخت ! ملت هم مي ريختن و صف مي بستن . يكي ده متر مي خريد ، يكي 5 متر مي خريد ،
يكي 2 طبقه مي خريد ! يكي مي گفت : آقا ! دو تا حوري هم بغلش باشه . هر كسي يه مدلي انتخاب مي كرد ، اون هم مي گفت : خُب شما چي داشتي ؟ مثلاً  : ما  يه دو طبقه توي بالاشهرش ، دو تا حوري هم داشتيم ، ديگه چي داشتي ؟ نوشابه هم داشتي و . . .  ؟!  خلاصه حساب مي كرد و به اينها سند مي داد .

يه رندي بلند شد رفت ، گفت : آقا شما فقط بهشت مي فروشيد يا جهنم هم مي فروشيد !؟ گفت من جهنم هم
مي فروشم ،  جهنم مي خواي چيكار ؟ گفت مي خوام بخرم ، من از بهشت خوشم نمي ياد . اونجا خيلي هوا خنكه من با گرما انس دارم . گفت آقا جهنم مي خواي بخري ؟ گفت : بله ، من دربست همة جهنم رو مي خوام بخرم . كلاً مي فروشي يا نه ؟ يه كم فكر كرد گفت عجب آدم بيخوديه ؟! بديم بهش بره .

كشيش گفت : خيلي خُب بابا جون ! مثلاً 100 دلار بده جهنم مال تو ! گفت :‌ سند هم مي دي ؟ گفت : بله ! سند هم مي دم !! نوشت : كل جهنم رو در بست مثلاً آقاي جك خريد به 100 دلار ! جَك هم اين سند 100 دلاري رو گرفت رفت دم در ايستاد ، يه اطلاعيه هم زد ، گفت : آقايون و خانم ها ! ( اونجا كه نمي گن برادرا و خواهرا ) جهنم رو من دربست خريدم ، هيچ كي رو هم راه نمي دم . روز قيامت مجبورن همه تون رو ببرن بهشت . بيخود نريد بهشت بخريد ! هيچي كي رو راه نمي دم . دكون اين بنده خدا هم تعطيل شد !

و خرافات ديگه اي كه توي يهوديت و دينهاي ديگه هست ، اصلاً الا ماشاءالله  ! يه چيزايي تحت عنوان دين هست كه حالا به موقع توضيح مي ديم . بذاريد از ايام شهادت بگذره اونجا اگر خواستيد راحت بخنديد ، بخنديد . گرچه امشب هم داريد راحت مي خنديد . انگار نه انگار ! خُب مي رفتين چمران ديگه !!

خُب اين دين ، انسان رو به سمت لائيك بودن مي بره . انحرافات ديني انسان رو لائيك مي كنه . براي اينكه
مي بينه اين دين به درد نمي خوره . هيچ دردي رو دوا نمي كنه .

3 ـ سومين دليل ناسازگاري . خداي معرفي شده در بعضي از اديان با دانش امروز بشر هم ناسازگاري داره . خدايي كه در تورات معرفي مي شه ، خداييست كه مي ياد روي كره زمين يعقوب رو به كُشتي مي طلبه ! شروع مي كنه باهاش كشتي گرفتن ! يعقوب هم زير يه خم خدا رو مي گيره ، بلند مي كنه و به  زمين مي زنه !! بعد هم مي شينه روي سينة خدا  ، ريش خدا رو مي گيره !! (  عين متن توراته ! ) ريش خدا رو مي گيره و تكون مي ده ، خدا هم ميگه  آقا جون ! با همه بازي ، با ريش خدا هم بازي ؟!

خُب اين جوكه .  والله ! جوكه . اين خدا حتماً و حتماً باعث مي شه كه انسانها از دين فرار كنن . خدايي كه معلوم نيست يكيه يا سه تاست ؟ معلوم نيست كه حالا اين تو اون هلول كرده يا اون تو اين هلول كرده ؟ خدايي كه پسر مي ياره !! پسرش رو مي گيرن و به صليب مي كشن و نمي تونه هيچ كاري بكنه . اين خدايي  هست كه توسط مسيحيت و يهوديت معرفي مي شه ، چون الان بازار دين جهان دست اينهاست .

 

4 ـ  بهره كشيِ علماي ديني : كاهن ها ، علماي يهود ، ‌علماي مسيح و حتي بعضي از علماي دينِ اسلام ، اينها دين رو تبديل به يه ابزار براي بهره كشي از مردم كردن . براي اينكه مفت بخورن ، مفت بخوابن ، جيبشون پر باشه ، شكمشون پر باشه ، رخت خوابشون نرم باشه ،‌ جاشون گرم باشه و . . .

اين رفتار از علماء ، در هر ديني كه باشه و در هر جامعه اي ، حتي در جامعة شيعيِ امروز ، باعث فراري دادن انسانها از دين مي شه . اين ديگه ربطي فقط به علماي يهود هم نداره . من و امثال ‌من ، اگر دين رو يك ابزاري براي شهرت ، براي مقام ،‌ محبوبيت ، مال ، آبرو ،  راحتي دنيا و . . . قرار بديم ، در حقيقت داريم لائيك پروري
مي كنيم ، داريم ضد دين بوجود مي ياريم ، پس دليل چهارمي كه باعث مي شه خيليها از دين فراري بشن ، بهره كشي است از مردم توسط برخي از علماي ديني هست ، بالاخص علمايي كه در قرون وسطي بودن . در اون زمان بيشترين مذاهب لائيك بوجود اومد .

5 ـ دشمن ها : “ قل اعوذ برب الناس ، ملك الناس ، اله الناس ، من شر الوسواس الخنّاس ، الذي يوسوس في صدور ناس من الجنه و الناس ”  دشمنان ! چه دشمنان شيطاني و چه دشمنان انساني . اونهايي كه دين رو مخالف رسيدن به اميال و شهوات شون مي بينن ، با دين مبارزه مي كنن ، يه تبليغات مسمومي مي كنن كه اين ديگه ربطي به دين و علماي دين و نحوة‌ دين نداره ، اين تبليغات مسموم وجود داره .

يكي از عزيزان كتابي رو به من داد كه توسط وهابيت منتشر شده ،  اين كتاب حتي به زبان فارسي هم ترجمه شده راجع به شيعه ! عقايد شيعه رو بيان كرده ، چيزهايي كه اصلاً عقيده ما نيست و شبهاتي رو در كتاب چاپ كرده كه جواب اين ها رو شايد چهار صد سال پيش علماي ما دادند . اما تبليغات كار خودش رو مي كنه .

مي گفت : يه كشوري از كشورهاي آفريقايي از مملكت شيعه ايران ، درخواست كتاب كرده بود ، 2000 جلد براشون فرستاده بودن . همون موقع وهابيت عربستان ، 000/200 جلد كتاب مخالف با اون كتابي كه ما فرستاديم ، براي اون كشور فرستادند !!

شيطان پشت سرش پوله ، امكاناته . تبليغاتي برعليه دين مي كنند كه اصلاً در دين نيست . مثلاً مي گن : آقا دين اينجوريه ، اونجوريه ، فلان  مطلب در دين هست ،  بعد طرف دقت مي كنه مي بينه اصلاً چنين چيزي توي دين نيست . آقا اين نيست . ما اينو نمي گيم . اين بحث ما نيست . پس تبليغات منفي هم ما داريم .

 

و يه نكته خيلي مهم ، ارزشهايي كه بعضي از ماها داريم ، حالا چه توي دين شيعه و چه بقيه دينها و مي خوايم اينها رو به زور به خورد مردم بديم . با تحميل ! چادر بپوش ! چرا ؟ چرا نداره ؟ بپوش ببينم .

 باباهه به پسرش مي گه : ريشهاتو نزن ! چرا باباجون ؟ اِه ! چرا نداره ؟ كافره ملحد ! از خونة من برو بيرون . ابزارهاي تحميلي دين ، گريز پروره . هرچي رو كه به انسان تحميل كنن ، ازش فرار مي كنه .

مي فرمايد : “ الانسان حريص علي ما مانع ”  اين “ ما مانع ” كه مي گن به معني “ منع كردن ”‌ نيست يعني با تحميل كنار بزنيش . وگرنه ممكنه منع كردن بعضي وقتها با منع منطق باشه و طرف قبول كنه خيلي هم استقبال كنه ! هر وقت ما با فشار خواستيم كار انجام بديم ،‌ هر وقت خواستيم يك جوون رو ، يك انسان رو با فشار سركوب كنيم ، در حقيقت داريم فنر يك انسان رو فشار مي ديم . تا دست رو از روي اين فنر برداري ، مي زنه بيرون ! از اون قالبي كه قبلاً بوده هم فرار مي كنه . بي دين تر از اون چيزي مي شه كه قبلش بوده . خيلي بي دين تر !

 پس يكي ديگه از دلائل لائيك شدن ، بي ديني و دين گريزي اينه كه ارزشها رو با تحميل به ديگران معرفي كنيم . اصلاً اين ابزار به چند دليل لازم نيست :

1 ـ اولاً : آقا ! دين ما منطق داره . دين شيعه منطق داره . ما در خيلي از مسائل با هم اختلاف سليقه داريم اگه كسي در مسئله اي با ما اختلاف سليقه داشت ، دليل بي ديني او نيست . ما منطق داريم . در برخي از مسائل علماء و مجتهدين ما به نتيجه نرسيدن ، اين رساله يه جور گفته ، رساله يكي ديگه صددرصد مخالفش رو گفته . آيا اين دليل مي شه كه بگيم يكي از اينها بي دينه ؟ نه !

در مسائل اختلاف سليقه اي ، افراد بي دين نمي شن . كسي ، لائيك نمي شه . اون در بحث اصول هست كه اگه يكي بگه قبول ندارم بي دين مي شه . در اين بحثها ما منطق داريم نيازي به تحميل نيست . اصلاً‌ نيازي به تحميل نيست .

آقا ! اگر تو منطقش رو نداري ، سوادش رو نداري ، چيزي رو به بچه ات تحميل نكن . ببرش يه جايي كه منطقش رو دارن ، سوادش رو دارن ، بگو آقا جون اين بچه من ، اين سؤال رو داره .

اگه دلت براي بچه ات ، برادرت ، خواهرت و . . . مي سوزه ، بايد اينجوري برخورد كني . اگر دلت مي سوزه براي رفيقت ، اينجوري برخورد كن نه با ابزار تحميل .

2 ـ دليل دوم كه باز به بحث وجدان برميگرده اينه كه دين ما  وجداني و فطري است . يعني قلبيه . يعني دل بايد خدا رو بپذيره و دل با تحميل هيچي نمي پذيره .

آقا ! يه بنده خدا رو بنشون كنار يه نفر كه ازش بدش مياد ، از الان تا روز قيامت تو گوشش بخون : “ تو بايد از اين خوشت بياد ! ” خُب نمي تونه ! چون دله ! صد هزار سال تو گوش اين بخون . نمي تونه چون دله ! دين ما دين دله .  امام صادق (ع) فرمود : “ هل دين الا الحب ”  ( دين به غير از مهر ورزي و دوست داشتن نيست ) مركز دوست داشتن و مهر ورزي دله .

 انسان ديندار كه مي تونه  با خدا رابطة صميميت برقرار كنه ، با دين رابطة صميميت برقرار كنه و اين با تحميل نمي شه ، ما هنوز در مقدمه بحث وجدان قرار داريم . قدم آخر قبل از رسيدن به بحث وجدان اين هست : 

در انسان چهار حس وجود داره ،‌ كه اين مطلب رو همة علماي انسان شناس چه از نظر جسمي و چه از نظر روحي تأييد مي كنند . 4 حس !

 1 ـ حس راستي ، انسان طبيعتاً از راستي خوشش مي ياد . بچة كوچيكي كه هنوز دين نداره ، وقتي دروغ مي گه خودش يه مقدار ناراحت مي شه ، اصلاً به دين هم كاري نداره . حتي در قبايل وحشي آمازون ، توي اون كميته هايي كه قوانين قبيله رو رسم مي كردن ، اولين قانون رو اين قرار مي دادن كه راستي را در زندگيتون پيشه كنيد . راستي !

مردم از راستي خوششون مي ياد . انسان هاي عصر حجر و آدم خورها و . . . هم از راستي خوششون مي يومد . از صداقت داشتن خوششون مي يومد . بدترين آدمهاي تاريخ هم از راستي خوششون مي ياد . از معاويه بن ابي سفيان كه ما بدتر نداريم . بارها و بارها شيعيان داغه اميرالمؤمنين (ع) پيش معاويه رفتند و راست گفتن ، حرف حقيقت رو زدن  و معاويه خوشش اومد ، يه چيزي هم بهشون داد .

يه وقتي معاويه كسي رو براي دبيري فرزندش انتخاب كرده بود . اومد سؤال كرد : يزيد من باهوش تره يا حسن و حسينه علي ؟ دبير خيلي محكم ايستاد و گفت : چي داري مي گي تو ؟!  تو اين مرتيكه سگ باز رو داري با كي مقايسه مي كني ؟ حسن و حسين علي ؟ تو اصلاً خودت رو داري با علي (ع) مقايسه مي كني ؟ راست گذاشت كف دستش . معاويه از اين صداقت خوشش اومد ، صداقت و صراحت هميشه مورد محبت مردم بوده .

2 ـ دومين حس ، حسي نيكي : انسان اگر به يكي خوبي كنه يه كسي رو خوشحال كنه ، دلي رو شاد كنه ، فقط در صورتي ناراحت مي شه كه مريض رواني باشه ! ساديسم داشته باشه ! و الّا اگر انسان ، يه انسان عادي باشه ، از  شاد كردن دل ديگران خوشحال مي شه . وقتي مي گم انسان از نيكي خوشش مي ياد ، سريع حواستون ميره سراغ انسانهاي خوب ! تعريف مي كنن يه بنده خدايي ! توي آمريكا 16 تا آدم رو تا ته مي خوره !! با جمجمه هر كدوم هم يه چي مي سازه ، با يكي كاسه شير ! با يكي كاسه شراب ، با يكي جاسيگاري ! يكي رو هم مي ذاره روي تلويزيون ، براي خوشكلي !! اگه بهش بگي : آقا ! تو از نيكي خوشت مي ياد ؟ خُب اين طفلك مريضه . مي خنده !!

اگر يه وقت به پست همچين آدمي خورديد ، طفلكي مريضه ، يه استامينوفون بهش بديد ، بعد ديگه كاريتون نداره انشاء‌الله !! اينها مريضن . انسان عادي به نيكي علاقه داره . دوست داره احسان كنه .

بدترين انسانها وقتي به يكي يه احسان و خوبي مي كنه ، بعد مي بينه طرف شاد مي شه ، توي دلش قنج مي زنه كيف مي كنه ! بدترين انسان وقتي صحنه هايي از نيكي رو مي بينه اشك تو چشمهاش جمع مي شه . بدترين و فاجرترين ظالمان جهان به خاطر نيكي گريه كردن ! مگر نداريم در احوالات حداقل در اسلام خودمون ، معاويه ابوسفيان ، يزيد ، حجاج و . . . چطور اينها وقتي نيكي رو ديدند ، گريه كردن ؟!  وقتي عاطفه رو ديدن ، گريه كردن ! انسان نيك ، انسان خوب در همه جا مورد تقديره . در هرجا !

يكي از روحانيوني كه به اتريش رفته بود ، براي خود من از اونجا نقل مي كرد ، بهش گفتم : با لباس روحانيت بودي ؟ گفت آره ، خيلي احترام مي ذاشتن ، مي گفتن : مرد خداست . نيكه . پا رو نفسش مي ذاره . حالا پيرو هر ديني باشه . مي گفت : اين لباس نشون مي داد ما مثلاً در مسلك روحانيتيم . حالا روحانيت هر ديني . از نظر اونها روحاني انسان نيكيه ، در اونجا مورد احترامه ، مثل ايران خودمون . 

وقتي كه براي معاويه خبر آوردن و گفتن : معاويه ! مژدگاني بده ، معاويه ! شاد باش ، (‌ معاويه خودش هم پاش ضربه خورده بود ، جراحت داشت و تو بستر خوابيده بود ) معاويه از بستر به شادي بلند شد ، گفت چي شده ؟! گفتند : “ علي (ع) كشته شد ! ” معاويه يك دفعه رنگش پريد گفت : “ اين كثافت رو بگيريد ببريد گردن بزنيد ، با اين مژده دادنش ! ”  نقل مي كنند معاويه گريه كرد و گفت : بريد  به خرگوشها و گرگ ها بگيد ديگه هر كاري دوست داريد بكنيد ، عدالت از جهان رخت بربست ! گرگ ها هر كاري دوست داريد بكنيد .

نيكي مورد تقديره ولو معاويه باشه اين حس در انسان هست .

 3 ـ حس زيبايي : انسان زيبايي رو تقديس مي كنه . اگر زيبايي ببينه ، خوشحال مي شه . راضي مي شه . انسان زيبايي رو دوست داره ، چه زيبايي صورت باشه و چه سيرت . چه زيبايي طبيعت باشه ، چه زيبايي هنر باشه ، هر چيز زيبايي مورد علاقة انسانه .

4 ـ حس مذهب : حسي كه مورد غفلت واقع شده ، انسان فطرتاً گرايش و ميل به پرستش داره ، انسان ميل به خالقش داره . خالقي كه از خودش برتره . در همين دهه اخير در تحقيقاتِ دانشمندان شوروي اين مطلب اومده بود ، در خود مجله ها و روزنامه هاي شوروي هم اين نوشته بودند ، بعد هم بقية كتاب هاي ديگه پزشكي جهان از دانشمندان پزشكي شوروي نقل قول كرده بودند  ، نوشته بود :

دانشمندان يك قسمت از مغز رو كشف كردن كه اين قسمت انسان رو به سمت مذهب گرايش مي ده . يعني در خلقت ما گرايش به مذهب تشكيلاتي خلق شده . همون طور كه يه قمست از مغز رو بعنوان مركز گرسنگي گذاشتن‌، يه قسمت مركز تشنگي ، يه قسمت مركز تفكر ، يه قسمت فرمانده و . . . يه قسمت رو هم رسماً‌خلق كردند براي اينكه ما به سمت مذهب بريم .

آقا ! ما زماني كه توي مشهد دبيرستاني بوديم ، يه بنده خدايي بود كه خيلي بي دين بود . خيلي بي دين ! يعني توي منكرات ، اعجوبه اي بود !! اصلاً هيچي حاليش نمي شد ، هيچي ! يه روز من داشتم زير لب يه نوحه
مي خوندم . گوش داد ، بعد هم به من گفت : نوحه مي خوني ؟! گفتم : آره ، گفت : منم يه نوار كافي تو خونه مون دارم بعضي وقت ها كه خيلي دلم مي گيره نواره رو مي ذارم و گريه مي كنم !!

اين ديگه دست خودش نيست . يه قسمتي تو مغزش هست كه بهش مي گه تو به دين نياز داري . نياز به دين

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388ساعت 20:16  توسط محمد مسعود احمدی   | 

 

مطلب در باره یادگیری مشکلات انسانها

 

گزارش از : محمد آزادي

طي يك همايش دو روزه كه از سوي انجمن مديريت منابع انساني سازمان گسترش و نوسازي صنايع ايران برگزار شد، تجربيات برخي شركتها در زمينه منابع انساني در قالب مقاله و گزارش ارايه گرديد.
اين شركتها شامل شركتهاي تابعه ايدرو، شركت فولاد مباركه و گروه كارخانجات پارت پلاستيك، بودند. در ادامه، بخشهاي خلاصه شده چند گزارش را با هم مي‌خوانيم:

گفت وگو ميان خرده فرهنگهاي سازماني
فرهنگ سازماني و توسعه يادگيري، عنوان گزارش آقاي سيدبابك علوي بود كه به مطالعه مشكلات توسعه يادگيري تاكيد و راهبردهاي تقويت يادگيري سازماني را ارايه كردند.
وي معتقد است، برخي از فعاليتهاي كليدي در يادگيري سازماني عبارتند از:
توسعه يادگيري و قابليتهاي فردي
يادگيري گروهي
توسعه الگوهاي ذهني مشترك
توسعه چشم انداز مشترك
نگاه سيستمي

ايشان در بخشي از سخنان خود به ارايه گزارش پرداختند و برخي مشكلات توسعه يادگيري را در شركتهاي ايراني ارايه و آنها را چنين مطرح كردند:
1 – توسعه چشم انداز و الگوهاي ذهني مشترك در فرهنگهاي سازماني با فاصله قدرت زياد و آينده گرايي و جمع گرايي اجتماعي كم.
2 – توسعه يادگيري گروهي و گفتگو در فرهنگهاي سازماني با فاصله قدرت و جمع‌گرايي درون گروهي زياد.
3 – توسعه رويكرد سيستمي در فرهنگهاي سازماني با فاصله قدرت زياد.
وجود خرده فرهنگهاي متنوع در يك سازمان با سطوح بالايي از جمع گرايي درون گروهي مي تواند زمينه ساز تضعيف يادگيري سازماني باشد.
يكي از نقشهاي مديران منابع انساني براي تقويت يادگيري سازماني. تسهيل گفتگو و ايجاد اعتماد ميان خرده فرهنگهاي سازماني است. اين امر زمينه ساز انتقال تجارب از سطح گروهي به سطح سازماني است.
آقاي علوي در پايان راهبردهايي جهت تقويت يادگيري سازماني براي مديريت منابع انساني پيشنهاد دادند كه عبارتند از:
تقويت اعتماد و انسجام بين خرده فرهنگهاي سازماني؛
— تقويت هويت سازماني و استفاده از سطح بالاي جمع گرايي درون گروهي؛
— توجه به فعاليتهاي كليدي در يادگيري گروهي؛
— تشويق رفتارهاي مطلوب در طي فرآيندهاي يادگيري؛
— توسعه دانش و مهارتهاي كار گروهي كاركنان و مديران؛
— گسترش مشاركت كاركنان در توسعه چشم‌انداز؛
— جلب مشاركت مديران ارشد در فرايندهاي يادگيري.

افزايش كارايي منابع
بررسي نتايج ارزيابي عملكرد شركتهاي تابعه ايدرو در حوزه منابع انساني با رويكرد مدل EFQMعنوان سخنراني آقايان محمد محسن‌وند و محسن طالبي بود كه در ادامه اين همايش عنوان شد.
سخنرانان، ارزيابي 35 شركت ايدرو در طي 3 سال در حوزه منابع انساني را در دو بخش توانمندسازها و نتايج ارايه و بررسي كردند. (توانمندسازها و نتايج ارايه و بررسي كردند. (توانمندسازها مانند منابع، خط‌مشي‌ها و استراتژي ها، نيروهاي متخصص، رهبري و فرايندها و نتايج مانند نتايج كليدي عملكرد، نتايج مشتري و نتايج جامعه).
به اعتقاد اين دو، منابع اصلي ثروت آفريني سازمان در قرن 21 عبارت است از:
— توجه به كسب و كارهاي باارزش افزوده بالا و ارتقاي سطح بهره وري از طريق افزايش كارايي منابع و اثربخشي فعاليتها؛
— افزايش توان رقابتي با تكيه بر قدرت يادگيري و نوآوري سازماني؛
— توسعه و رشد داراييهاي نامشهود با تاكيد بر سرمايه انساني و مديريت استعدادهاي انسان.
(در ميان صد اقتصاد برتر جهان، نام 51 شركت و بنگاه چندمليتي در كنار اسامي كشورها ديده مي شود).
آقايان محسن وند و طالبي در يك جمع‌بندي، زمينه هاي قابل بهبود شركتهاي تابع سازمان گسترش را مطرح كردند كه برخي از آنها را مي خوانيم:
— باوجود فعاليتهايي در زمينه برنامه ريزي منابع انساني و ايجاد كميته هايي در اين شركتها، شواهدي در زمينه وجود برنامه و استراتژي منسجم و يكپارچه منابع انساني با استراتژي ها و ارزشهاي سازماني مشاهده نمي شود.
— شواهد اندكي در بهينه كاوي و شناسايي بهترين تجارب در زمينه برنامه ريزي و بهبود منابع انساني وجود دارد؛
— فقدان شواهدي مبني بر اولويت بندي پروژه ها وبرنامه هاي منابع انساني و نيز نبود زمينه هاي جاري سازي و تعريف برنامه هاي عملياتي بر غم طراحي و تدوين برنامه هاي كلان منابع انساني؛
— عدم وجود شواهدي مبني بر ارزيابي اثربخشي رويكردهاي متعدد در زمينه هاي پروژه هاي منابع انساني؛
— عدم مشاهده رويكرد مشاركت كاركنان در ايجاد؛ توسعه و بازنگري استراتژي و برنامه هاي منابع انساني؛
— عدم همسويي رويكردهاي جذب و استخدام و تعيين حقوق و دستمزد با استراتژي ها و ارزشهاي شركت به عنوان نمونه فقدان شواهدي در خصوص وجود مكانيزم صحه گذاري بر وجود عدالت در تمامي شرايط استخدامها؛
— عدم شواهدي مبني بروجود رويكردي ساخت يافته براي برنامه ريزي شغلي، توسعه شغلي و جانشين پروري؛
— عدم رويكردي مشخص در شناسايي توانايي هاي بالقوه افراد (شايستگي ها و دانش كاركنان) و صلاحيت هاي تخصصي، عمومي و مديريتي مورد نياز حال و آينده هر شغل جهت نيازسنجي آموزشي و تعيين شكاف بين وضع موجود و مطلوب زمينه‌هاي ديگري است كه در اين شركتها قابل بهبود هستند.
سخنرانان افزودند، عدم شفافيت در برقراري ارتباط بين برنامه هاي آموزشي با اهداف استراتژيك شركت وجود دارد و ارزيابي اثربخشي روشهاي شناسايي توانمنديها و شايستگيهاي كاركنان متناسب با نياز سازمان مشخص نيست.
از طرفي جاريسازي سيستماتيك و فراگير فرايند برنامه ريزي، اجرا و ارزيابي آموزشي و يكپارچگي اين رويكرد با سيستم هاي ارتقاء و توسعه منابع انساني مشاهده نمي شود بويژه آنكه، برغم ارزيابي دوره هاي آموزشي، اثربخشي اين دوره ها به شكل منظم صورت نمي گيرد.

 

— عدم مشاهده رويكردي مبني براستفاده از تجارب سازمانهاي مشابه الگو در جهت توسعه مشاركت كاركنان در زمينه هاي بهبود؛
— وجود شواهد اندك در خصوص شناسايي و اطمينان از فرصتهاي به اشتراك گذاري بهترين تجارب و دانش جهت توسعه كاركنان از طريق انتقال تجربه مديران و كاركنان با سابقه و سنجش اثربخشي، بهينه كاوي و شناسايي بهترين تجارب در رويكردها از ديگر مواردي است كه نياز به بهبود دارند.
— اين دو در پايان سخنان خود چنين افزودند. نبود رويكردي سيستماتيك و نظام مند جهت تقدير از تلاشهاي كاركنان در ايجاد بهبود و مشاركت آنها؛
— عدم همسويي و يكپارچگي مكانيزم هاي تشويق و تقدير از كاركنان با خط‌مشي و استراتژي سازماني؛
— نبود رويكردي ساخت يافته در شناسايي نيازهاي رفاهي، ايمني، بهداشتي، درماني كاركنان؛
— نبود شواهدي مبني بر ارزيابي و بازنگري جهت اطمينان از اثربخشي و بهبود رويكرد تشويق و تقدير از كاركنان و ساير رويكردهاي رفاهي و خدماتي با هدف ارتقاي مشاركت و بهره وري كاركنان؛
— نبود شواهدي مبتني بر اندازه گيري دوره اي جهت سنجش ميزان رضايت و روحيه همكاري و انگيزشي كاركنان و مقايسه با سازمانهاي همتراز؛
— نبود نظرسنجي جامع و فراگير مربوط به شاخص هاي برداشتي در كل سازمان به طور منظم؛
— وجود نظرسنجي هاي پراكنده و مشكل سنجش پاياني برخي نتايج ارايه شده به دليل فقدان روند 4 ساله و؛
— نبود اندازه گيري و كنترل هدفمند شاخص هاي عملكردي كاركنان به طور جامع، موضوعات مهمي هستند كه سخنرانان بر آنها تاكيد داشتند.

مهاتيرمحمد و جهاني شدن محيط كسب وكار
- ورزشكاران مي دانند كه افراد معلول هرگز نمي توانند در رقابتهاي ورزشي به سطح افراد سالم برسند.
- در محيط‌هاي كسب و كار هم همين قانون صادق است رقابت منصفانه فقط زماني امكان‌پذير است كه طرفهاي رقابت از توانمندي نسبتا مساوي برخوردار باشند و اينكه فقط زمين بازي را هموار كنيم، كفايت نمي كند.

- اگر ما كشورهاي ضعيف نتوانيم خود را به پاي كشورهاي ثروتمند برسانيم، رقابتهاي جهاني شدن قطعا به زيان ما تمام خواهد شد.
گزارش سفر دوره آموزشي منابع انساني – آلمان – كلن:
يكي ديگر از سخنرانان اين همايش آقاي غفاري بود كه به ارزيابي عملكرد شركتهاي آلماني بويژه از منظر شايستگي شركتها پرداختند و تفاوتهاي فرهنگي ميان شركتهاي ايراني به آلماني و آمريكايي را ارزيابي كردند.
وي تمرينات ارايه شده در كانونهاي ارزيابي شركتهاي آلماني را اين گونه برشمرد:
— بازي نقش — بازيهاي شبيه سازي كسب وكار — مباحث گروهي — ارايه مطالب — موردكاوي ها — روان سنجي/ آزمونهاي لياقت — مصاحبه‌ها.
آقاي غفاري، شايستگي‌هاي مورد ارزيابي در كانون ارزيابي آلمان را به قرار زير مطرح كرد:
— مهارتهاي بين فردي — مهارتهاي كار تيمي — مهارتهاي ارتباطي — مهارتهاي رهبري — مهارتهاي مديريت زمان — مهارتهاي شنيداري — انگيزش و جديت — مهارتهاي تجزيه و تحليل داده — مهارتهاي تصميم گيري — مهارتهاي نفوذ وتاثير — خلاقيت — درستي — ابتكار.
سخنران، تفاوتهاي فرهنگي شركتهاي واقع در ايران، آلمان و آمريكا را ازنظر عملكرد ساختار، به قرار جدول زير بيان كرد.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388ساعت 20:14  توسط محمد مسعود احمدی   | 

مطلب در با ره منطق

 مبانی منطق

 ای تاریخی پیشینه

انسان موجودی است متفکر و عنصر تفکر و اندیشیدن باعث تمایز انسان با سایر حیوانات است. لذا تفكر و انديشه بشري به همراه آفرينش انسان تا فراسوي تاريخ پيش مي‏رود و در هر دوره و زمان و موقعيت جغرافيايي که انسان مي‏زيسته فكروانديشه را به عنوان يك ويژگي جدايي ناپذير با خود داشته.  . و از اغاز توانائی بکار گیری معلومات قبلی برای کسب معلومات جدید به منظور حل مشکلات و مسایل خود را داشته است.

از انديشه‏هاي نانوشته بشر اطلاعات متقن و دقيقي در دست نيست جز آنچه ديرينه شناسان بر اساس آثاري كه از حفاريها به دست آمده است‏حدس مي‏زنند. اما انديشه‏هاي مكتوب طبعا تا زمان اختراع خط به تاخير افتاده است .

  انديشه‏هاي اوليه بشري در رابطه  به شناخت جهان و پاسخ  به پرسشهای که همواره در طول تاریخ برای انسان مطرح بوده   در آغاز ناشی از تفکرات خام و غیر علمی و توام با اعتقادات مذهبي بوده است.

قديمي ترين مجموعه‏هايي كه صرفا يا اغلب جنبه فلسفي داشته مربوط به حكماي يونان است كه در حدود شش قرن قبل از ميلاد مي‏زيسته‏ اند . فضاي آزاد بحث و انتقاد در يونان آن روز زمينه رشد و شکوفائي افكار فلسفي و جستجوی راههای حقیقت  را فراهم كرد و آن منطقه را به صورت پرورشگاهي براي رشد فکر، اندیشه و فلسفه درآورد.

طبيعي است كه انديشه‏هاي آغازين و استدلال برای اثبات حقیقت از نظم و ترتيب لازم برخوردار نبوده و مسائل مورد پژوهش و تحقيق دسته‏بندي دقيقي نداشته است.

پيدايش سوفيسم و شك گرايي  در حدود قرن پنجم قبل از ميلاد با حضور دانشمنداني به نام سوفیست هاوعلي رغم اطلاعات وسيعي كه از معلومات زمان خودشان داشته‏اند اما به حقايق ثابت باور نداشته‏اند.

 و سروكار داشتن مداوم با آموزشهاي مغالطه آميز كم كم اين فكر را در ايشان بوجود آورد كه ‏اساسا حقيقتي وراي انديشه انسان وجود ندارد.

  سوفيستها با تعليم دادن روشهاي مغالطه آميز براي اثبات و رد دعاوي، رفته رفته چنين گرايشي در خود ايشان به وجود آمد كه اساسا حق و باطل تابع انديشه انسان است و در نتيجه حقايقي وراي انديشه انسان وجود ندارد. و از اين به بعد است که واژه سوفيست كه به معناي حكيم و دانشور بود معناي اصلي خود را از دست داد و به عنوان رمز و علامتي براي شيوه تفكر و استدلال مغالطه آميز در آمد. 

در این زمان است که سقراط به نقد افكار و آراء سوفيستها پرداخت‏ و خود را فيلاسوفوس يعني دوستدار علم و حكمت ناميد که در زبان عربي به شكل فيلسوف در آمده و كلمه فلسفه از آن گرفته شده است.

بعد از سقراط شاگردش افلاطون به تحكيم مباني فلسفه همت گماشت و سپس شاگرد وي ارسطو فلسفه را به اوج شكوفايي رساند و قواعد تفكر و استدلال را به صورت علم منطق تدوين نمود.

بدینسان علم منطق از زمانی اغاز شده است که انسان به وجود قواعد وقالبها در اندیشه خود که چارچوب اندیشیدن صحیح او را تشکیل می دهد پی برده است.

براساس شواهدی که در دست است نشان میدهد که اثار از تفکر منظم در این زمینه در مراکز تمدن قدیم ودریونان باستان یک واکنش اشکار در برابر سوفسطائیان بود.اولین کسی که قوانین منطق را بصورت منظم جمع اوری کرد ارسطو بود که با ابتکار خود قوانین را بصورت منظم جمع آوری کرد و نام انالوتیکا  یعنی هنر تجزیه و تحلیل را بر ان نهاد.

از پیش کسوتان این علم در جوامع اسلامی می توان از ابونصر فارابی (پدرمنطق اسلامی) ابن سینا،‌خواجه نصیرالدین طوسی و .. نام برد.

در سالهای اخیر (50 سال بعد از کانت)‌منطق جدید توسط گوتلوب فرگه المانی بنیانگذاری گردید.

 

اهمیت و ضرورت علم منطق

نیاز به منطق از انجا پدید می آید که انسان در جریان تلاش برای کسب معلومات تازه از معلومات قبلی همیشه بطور یکسان موفق نیست و بعضا مرتکب خطا می شود یعنی بسیار اتفاق می افتد که پس از نظم دادن به معلومات یا نتیجه مطلوب به دست نمی اید. بنابراین انسان برای دست یافتن به حقیقت به قواعد و آله نیاز دارد با به کمک آن از اشتباه مصون مانده و به نتیجه مطلوب درست دست یابد و این قواعد منطق است.

همچنین مطالعه علم منطق و ممارست در آن به توان طبیعی انسان در تمیز استدلال درست از نادرست و نیز برای اجتناب از خطاء در استدلال خواهد افزود و موجب خواهد شد انسان با سهولت بیشتر ساختار استدلالهای پیچیده را باز شناسد و در صورت وقوع خطا در آنها انرا مشخص سازد.

تعریف منطق

«المنطق الة قانونیة تعصم مراعاتها الذهن عن الخطاء فی الفکر» منطق وسیله است قانونی (کلی) که مراعات آن ذهن را از خطاء در فکر باز می دارد.

 

توضیح

 1) در تعریف چرا منطق به عنوان وسیله یا ابزار تلقی شده است؟

در جواب چنین اظهار نظر می شود که الت شمردن منطق مبنی بر طبقه بندی خاص از علوم است یعنی علم را به یک لحاظ به علم آلی و استقلالی تقسیم می کند.این طبقه بندی با توجه به اهداف و اغراض انجام گرفته است.گاهی از یک علم در علم دیگر به عنوان آلت مورد استفاده قرار می گیرد. مثلا علم شیمی در علم پزشکی علم آله ای تلقی می شود. همجنان مطالعه منطق نیز بخودی خود مطلوب نیست. این دانش به ما کمک می کندکه درستی یا نادرستی استدلالهای خیاص را مورد ارزیابی قرار دهیم. باوجود این هستند کسانی که امروزه اصولا به کاربرد آن کمتر توجه دارد و انها نظم های منطقی را به عنوان ساختارهای انتزاعی که مطالعه و بررسی انها  فی نفسه ارزشمند است مطالعه و بررسی می کند. تحقیقات منطقی از این لحاظ به تحقیقات ریاضی محض شباهت پیدا می کند.

 

2) قانونی بودن یعنی چه؟

قانونی بودن در این جا به معنای کلی بودن است. پس معنای عبارت این است که منطق ابزاری است  کلی. علم منطق مانند سایر علوم حکم جزئیات تحت پوشش خود را مشخص می سازد. حکیم سبزواری در منطومه منطق خود بجای آله قانونیه قانون الی بکار برده است که این تعریف نیز تعبیر مناسبی است. در این تعبیر منطق صراحتا ار سنخ قانون (مجموعه قوانین) شمرده می شود. صدرالمتالهین در این مورد قسطاس ادراکی را بکار برده است که قسطاس به معنای میزان و ترازو است . در اینجا منطق و قوانین آن به عنوان میزان یا ترازو ملحوظ شده است.

 

3) مراعات آن ذهن را از خطاء‌در فکر باز می دارد، یعنی چه؟

این در واقع همان بیان فایده منطق است . البته انچه قابل یاد اوری است اینکه خطاهای که ذهن انسان مرتکب می شود دارای منشاء و علل گوناگون است مانند؛ الف) خطاء در ادراک حسی (دیدن چوب در بین اب) ب) خطاء در حافظه(چیزی را که دیده تصور کند که ندیده با برعکس) و ج) خطاء در استدلال که منطق پیش گیری منشاء سومی (خطاء در استدلال) است.

مراعاتها یعنی چه؟  گفته می شود که اگاهی از یک علم غیر از بکار گیری آن است. همان گونه که اگاهی از قواعد نحوی یک زبان از وقوع خطاء در گفتار مانع نمی شود. دانستن نظری قوانین منطق نیز از وقوع خطاء در اندیشه مانع نخواهد شد.

آن زمانی مانع خطاء می شود که آنها را عملا بکار گیریم و انهارا ملکه ذهن خود بسازیم.

 

موضوع علم منطق

قبل از پرداختن به موضوع منطق لازم است به انواع علم و معرفت اشنائی حاصل کنیم که بصورت کلی علم یا معرفت را به دو بخش تقسیم می کنند. یکی حضوری و دیگر حضوری

 

الف) علم حضوری؛ علمی که معلوم نزد عالم حاضر بوده و واسطه بنام صورت ذهنی (تصور ذهنی) در کار نباشد. مانند علم انسان به کیفیات و حالات روانی خود، احساس درد..

 

ب) علم حصولی ؛ علمی که معلوم نزد عالم حاضر نبوده بلکه صورت معلوم نزد عالم حاضر است. به عبارت دیگر در ابتدا چیزی در خارج هست و سپس تصویز از آن به ذهن می آید.

موضوع یک علم عبارت از آن چیزی است که  از عوارض ذاتی آن بحث شود. مثلا در علم پزشکی موضوع جسم انسان است زیرا در آن از سلامتی و بیماری تحقیق می شود. در منطق آنچیه مورد توجه است تصور و تصدیق است. دراین علم احکام مربوط به تصورات وتصدیقات مورد بحث قرار می گیرد که مربوط علم حصولی است.

 

علم حصولی  به دو مرحله تقسیم می شود. مرحله تصور و مرحله تصدیق

الف) تصور؛ یعنی تصویر ذهنی یک شی. مانند تصور انسان، حیوان، سنگ ، هوا...

ب) تصدیق؛ یعنی نسبت دادن یک تصور به تصور دیگر.

 

توضیح بیشتر پیرامون تصور و تصدیق:

 

تعریف تصور:

 «حصول صورت الشی عندالعقل/الذهن»/ «صوره حاصله عن الشی عندالذهن». تصور عبارت است از صورت حاصله از شی در ذهن. برخی از منطقیون ذهن را به آئینه تشبیه نموده. البته در اینجا منظور از پدید آمدن صورت اشیاء در ذهن صرفا پدید امدن صورت محسوس یا شکل هندسی انها نیست، بلکه منظور همچنین شناخت حقیقت و صورت معقول آنها نیز است. (توضیح بیشتر در آینده می آید)

صورت حاصله از اشیاء از آن جهت که آن را از لفظ می توان فهمید «مفهوم» گفته می شود و از آن جهت که به هنگام ادای لفظ در نظر داریم «معنا» نیز نامیده می شود.

 

اقسام تصور؛ بدیهی است که صور همه اشیاء در ذهن ما حاصل نمی شود، بنابراین تصورات را براساس نحوه حصول آنها در ذهن به دو قسم تقسیم کرده اند.

الف) تصورات بدیهی؛ به تصوری گفته می شود که ابتدا در ذهن موجود است و نیاز به فراگیری آنها نیست.  به این تصورات،‌تصور بدیهی یا غیر اکتسابی هم اطلاق می شود.

ب) تصور اکتسابی؛ به تصور گفته می شود که ابتدا در ذهن موجود نیست ونیاز به فکر کردن و تامل دارد و به کمک فکر و اندیشه روشن می گردد. مثلا تصور روح، فرشته، خدا، رنگ..

 

تصورات بدیهی خود دو نوع می شود 1) تصوراتی که فقط از طریق حواس (بیرونی یا درونی) قابل اکتسابند مانند تصورات مربوط به رنگ ها،سردی و گرمی، تشنگی ، ترس، نیکی. در این موارد در صورت فقدان حسی که موجب پدید آمدن تصوری از این تصورات است شخص نمی تاند تصور را داشته باشد. 2) تصوراتی که بطور نظری و از طریق تعریف به کمک تصورات معلوم قبلی می توان آن هارا فرا گرفت. مفاهیم اساسی که درعلوم مختلف به کار می رود از قبیل مفهوم نقطه، خط،‌ مثلث،‌ دایره مالکیت و بسیاری مفاهیم دیگراز این طریق شناخته می شود.

تعریف تصدیق:
تصدیق عبارت است از نسبت دادن چیزی به چیزی دیگر. تصدیق حکمی است که در زمینه ای صادر می شود. مثلا؛ در مورد هوا؛ حکم می شود هوا گرم است،‌هوا گرم نیست. حکم اثباتی یا سلبی.

تصدیق امر ذهنی است اما برای گذارش کردن آن در قالب الفاظ ریخته می شود و به صورت جمله ای بیان می گردد که جمله های منطقی را گذاره یا قضیه می نامند.

 

قابل تذکر اینکه تصدیق بدون تصور ممکن نیست. همچنان تصور به شکل یک تصور ساده ذهنی باقی نمی ماند و به هر حال مورد تصدیق قرار می گیرد. هر تصوری که انسان داشته باشد به دنبال آن تصدیق نیز مطرح است.

 

انواع تصدیق

الف) تصدیق بدیهی؛ به تصدیقی گفته می شود که براثر تجربه یا از هر طریقی دیگر به گونه روشن بدست آمده باشد که نیاز به مراجعه به تصدیق دیگر را ندارد. مثلا روز روشن است. فلزات براثر حرارت منبسط می شود.

به این تصدیق تصدیق معلوم و ضروری هم گفته می شود. حکیم سبزواری:«فالکسبی مایحتاج الی فکر و نظر، و الضروری مالا یحتاج الیه و ان احتاج الی منبه  او احساس او تجربة او غیرهما»

 

ب) تصدیق نظری؛ عبارت از تصدیقی است که براثر ملاحظه و نظر به تصدیق های معلوم قبلی حاصل می شود. مانند تصدیق به اینکه این جسم در اثر حرارت منبسط می شود(به دنبال تصدیق قبلی که فلزات در اثر حرارت منبسط می شود). یا عالم حادث است بعد از تصدیق به اینکه عالم متغیر است و کل متغیر حادث است.

تصدیق دارای اشکال متفاوت است کاهی مستلزم وجود دو چیز است مانند «هواگرم است» گاهی مستلزم وجود سه چیز مانند «احمد قلم را به احسان هدیه داد»

 تذکر:

یک موضوع ممکن است در علوم مختلف و از دیدگاههای متفاوتی مورد بحث قرارگیرد. و موضوع علم منطق تصورات و تصدیقات است از این جهت  مورد مطالعه قرار می گیرند که می توانند به تصورات و تصدیقات جدیدی منتهی شوند. منطق دانان علاقه مند اند بدانند با کدام شرایط تصورات موجود و یاتصدیق های حاصل امده قبلی یک انسان می تواند به تصورات و تصدیقاتهای جدید منتهی شود.

با توجه به نکته فوق گاهی به جای انکه بگوید موضوع علم منطق تصور و تصدیق است گفته می شود موضوع علم منطق معرف و حجت است. زیرا معرف به تصورات معلومی گفته می شود که در ذهن تصور جدید پدید می آورد و حجت به تصدیقات معلومی گفته می شود که به تصدیق های جدید منتهی می شود. (بحث معرف و حجت بعدا اید)

 مباحث الفاظ

یکی از مباحث مهم در منطق بحث الفاظ است. اهمیت آن از این جهت است که چون موضوع منطق تصور و تصدیق است و این تصور و تصدیق با آنکه امر ذهنی است، ولی در قالب الفاظ ریخته می شود و بصورت جمله ای بیان می شود. الفاظ ظرفی است برای انتقال معانی.

علاوه بران  نقل و انتقالات ذهنی به هنگامی استدلال عمدتا از طریق الفاظ انجام می شود. بدون اشنائی با مباحث از قبیل اشتراکات لفظی، حقیقت و مجاز و مترادف و متباین و آگاهی از آنها ممکن است ذهن در معرض مغالطه قرار گیرد.

براین اساس یکی از مباحث مهم در علم منطق بحث الفاظ است. اولین موضوع در الفاظ دلالت الفاظ بر معنا است.

 

دلالت

تعریف دلالت:

«دلالت اشاره دارد به این معنا که از علم به چیزی علم به چیز دیگری حاصل شود». پس وقتی دانستن چیزی باعث شود که به دانستن چیزی دیگری برسیم به آن دلالت می گوید. مثلا وقتی صدای پایی را می شنویم و متوجه نزدیک شدن آن می شویم می گوئیم صدای پا چنان است که بروجود کسی که نزدیک می شود دلالت می کند. صدای پا دراینجا «دال» گفته می شود و به آنچیکه ما را به آن می رساند «مدلول» گفته می شود.  پس در دلالت ما یک دال داریم و دیگر مدلول

 

انواع دلالت

دلالت یا به تعبیر دیگر اینکه دانستن یک چیزی منجر به دانستن چیزی دیگری می شود همه یکسان نسیت. پس ما چند نوع دلالت داریم.

 

الف) دلالت عقلی؛ عبارت از دلالتی است که بین دال  و مدلول رابطه ای ضروری وجود داشته باشد،‌طوریکه از ملاحظه دال به اقتضای عقل به مدلول پی ببریم. چنانکه از دیدن نورافتاب به برامدن خورشید پی می بریم.

 

ب) دلالت طبعی/ طبیعی؛ در مورد حاصل است که چیزی به اقتضای طبیعت نشانه چیزی دیگر قرار گیرد و بران دلات کند. مثلا طبیعت چنان اقتضاء می کند که فرد در هنگام درد آخ بگوید.

 

ج) دلالت وضعی؛ به دلالتی گفته می شود که به کمک وضع (قرارداد) از دال پی به مدلول می بریم.

 

دلالت وضعی خود به دو قسم است؛ 1) دلالت وضعی لفظی؛ به دلالتی اطلاق می شود که دال های آن صوتی و شنیداری باشد که با گوش شنیده می شود. 2)‌دلالت وضعی غیر لفظی؛ به دلالتی گفته می شود که دال های آن صوتی نباشد.مانند علایم و تابلوها،پرچم سیا

 

انچه در منطق کابرد دارد دلالت وضعی لفظی است(زبان های طبیعی) که دارای اقسام ذیل است.

1)     دلالت مطابقه؛  عبارت از دلالت لفظ برتمام آن معنا که برای آن وضع شده است. مانند دلالت خانه به چهار دیواری دارای یک یا چند اطاق در جمله «سعید خانه خریده است»

2)     دلالت تضمنی؛ عبارت از دلالت لفظ به برخی یا جزئی از معنای است که برای آن وضع شده است. مانند «مهدی خانه خود را رنگ کرده است»

3)     دلالت التزامی؛ دلالت لفظ بر لازم معنا که برای آن وضع شده است. «حاتم» «احمد کثیررماد»  معمولا دلالت التزامی در جای است که معنای مورد نظر عقلا یا عرفا لازمه معنای اصلی و لغوی آن لفظ باشد به که گونه ای که نتوان آن دو را از یکدیگر جدا ساخت. دلات تضمن و التزام هردو مستلزم وجود دلالت مطابقه است.

اقسام الفاظ

 لفظ کلمات و اصطلاحاتی است که برای معانی خاص وضع شده و ما می توانیم افکار خود را در قالب این الفاظ به ذهن دیگری منتقل سازیم. لذا برای انتقال افکار لفظ درست را باید انتخاب نمائیم.

مجموعه ای از الفاظ و علایم لفظی، زبان را تشکیل می دهد که گوینده باترکیب و ساختار مند ساختن آن پیام خود را به دیگران منتقل می نماید.  گوینده در هنگام تکلم با ترکیب کردن این الفاظ براساس قواعد نحوی جمله های را پدید می آورد و بدین وسیله به بیان مقصود خود می پردازد.

 

منطقیون لفظ را در ابتدا به دو قسم تقسیم نموده اند. یکی مفرد و دیگری مرکب

 

الف) لفظ مفرد؛ لفظی است بسیط و بدون ترکیب. که در لفظ مرکب به کار برده می شود نه تثنیه وجمع. مانند «زمین»، «مسطح»

 

ب) لفظ مرکب؛ لفظی است که دارای اجزا بوده و هریک از اجزای او دارای معنی باشد و معانی اجزا مورد نظر باشد. به عبارت دیگر لفظ مرکب آن است که از چند لفظ معنی دار تشکیل یافته باشد و هرلفظ دلالت برمعنای خود کند مانند؛‌ »زمین مسطح نیست»، «ایثار شیوه بزرگان است»، «مادر احمد».

 

ویژگی های لفظ مرکب؛

1) دارای اجزا می باشد؛ یعنی از چند جزء تشکیل شده است. پس لفظی که فاقد اجزا است مرکب نیست. مثلا «و»

2) اجزای آن بصورت جداگانه دارای معنی باشد.پس لفظ «احمد» یا «محمد» مرکب نیست.

3) معنای هر جزء آن مقصود باشد. مثلا «عبدالله» به عنوان یک اسم، مرکب نیست.

پس «لفظ مرکب عبارت از لفظی است که  دارای جزء است و این اجزاء دارای معنا است و معنای اجزا نیز مورد نظر است».

 

اقسام لفظ مفرد

لفظ مفرد به حصر عقلی بر سه قسم است (وقسم چهارمی ندارد)

1) اسم؛ لفظی که به تنهائی خود دارای معنای مستقل بوده و بریک شی و مجموعه ای از اشیا دلالت کند. البته بدون دخالت دادن زمان مانند حسن، انسان، نیکو...

 

2) کلمه(فعل)؛ به لفظی اطلاق می شود که دارای معنای مستقل است و بروقوع امری در یکی از زمانهای سه گانه دلالت کند. مانند؛  رفت، آمد.(در دستورزبان فعل و در منطق کلمه گفته می شود).

 

3) ادات (حرف)؛ لفظی است که دارای معنای مستقل نیست و موجب ربط دو جزء یک قضیه می شود. یعنی رابط بین دو قضیه می شود مانند؛ و، یا، است، اگر...

وجه حصر عقلی؛ لفظ مفرد به تنهائی یا دارای معنای مستقل است یا نیست. در صورت اول حرف است و در صورت دوم یا افاده زمان نمی کند که به آن فعل اطلاق می شود یا می کند که به آن فعل گوید. در منطق به جای فعل «کلمه» و به جای حرف «ادات» گفته می شود

 

اقسام لفظ مرکب

لفظ مرکب به دو قسم است؛ لفظ مرکب تام و لفظ مرکب ناقص

1) مرکب تام؛ ترکیبی از کلمات است که دارای معنای کامل و تمام باشد، طوریکه سکوت در برابر آن صحیح باشد. مانند «آب در صد درجه حرارت به جوش می اید». زمین کروی است

2) مرکب ناقص؛ به لفظ مرکبی اطلاق می شود که دارای معنای تام و کامل نباشد و گوینده نتواند بعد از گفتن آن سکوت نماید. مثلا آب در صدر درجه حرارت..   پیامر بزرگوار

 

اقسام لفظ مرکب تام؛

مرکب تا به بر دو قسم است؛ مرکب تام خبری و مرکب تام انشائی

1) مرکب تام خبری؛ لفظی است که قابل تصدیق و تکذیب باشد. مانند احمد در مدرسه است. ماه دور زمین در حرکت است. انسان حیوان نیست. به مرکب تام خبری قضیه  یا قول جازم یا خبر نیز گفته می شود.        

 

2) مرکب تام انشائی؛ به لفظ مرکبی اطلاق می شود که ظرفیت صدق و کذب را ندارد. سکوت را رعایت کنید. ایا روح جاویدان است؟ ایا عالم حادث است؟

 

مرکب ناقص نیز بردو قسم است؛ تقییدی و غیر تقییدی.

مرکب ناقص تقییدی دو گونه است؛ یکی مرکب وصفی که از پیوند یک صفت و یک موصوف تشکیل شود مانند«هوای گرم» و مرکب اضافی که از پیوند یک مضاف و یک مضاف الیه تشکیل شود مانند «خانه حسن».

مرکب ناقص غیر تقییدی، ترکیبی است از کلمات که نه ترکیب اضافی است و نه وصفی مانند «بیست و پنج»

در منطق از اقسام لفظ مرکب آنچیکه مورد بحث و توجه است،‌مرکب تام خبری است. اقسام لفظ مفرد و مرکب ناقص هم از آن جهت مورد توجه است که آنها را در مرکب تام خبری می توان بکار برد.

 

 

 

 

 

لفظ

 

مفرد

اسم: مهدی، حسن،

فعل: رفت، امد، دید

حر: از، تا، بر، با

 

مرکب

مرکب تام

مرکب تام خبری(قضیه)؛ عالم حادث است، زمین کروی است

مرکب تان انشائی مانند؛ امر (برو)، نهی (مرو) ، استفهام(دست است) تمنا(کاش جوانی بر می گشد

مرکب ناقص

غیر تقییدی؛ بیست و هفت،

 

تقییدی

وصفی؛ خانه بزرگ، استاد خوش اخلاق

 

اضافی؛ خانه ای احمد، موتر دوستم

 

اقسام لفظ مفرد از لحاظ معنا

لفظ مفرد به لحاظ معنای‌آن یعنی براساس انچه لفظ برآن دلالت می کند دارای اقسامی است.

لفظ مفرد به لحاظ معنای آن و براساس معنای که لفظ بر آن دلالت می کند به چند کتگوری تقسیم می شود.

الف) لفظ مفرد جزئی و کلی  (اسم خاص واسم عام)

1)     لفظ مفرد جزئی(اسم خاص)؛ لفظی که برای یک شی خاص وضع شده، طوریکه نمی توان آن را در مورد متعدد بکار برد. مانند «رستم» «ناصر خسرو» به این قسم گاهی جزئی حقیقی نیز گفته می شود.

2)     لفظ مفرد کلی(اسم عام)؛ لفظی که می توان آن را در مورد متعدد بکار برد. مانند انسان

ب) لفظ  کلی متواطی و مشکک

1)     متواطی؛ در صورتی که لفظ کلی برتمام مصادق خود بصورت یکسان دلالت داشته باشد به آن متواطی گفته می شود مانند «مثلث» «اسب»

2)     مشکک؛ هرگاه لفظ کلی بر مصادق خود بصورت یکسان دلالت نداشته باشد و در تحقق معنا درمصادق شدت و ضعف بوجود آید آنرا  مشکک خوانند ماننند «عدالت»، «نور» ،«زیبائی» «سیاهی»

ج) لفظ کلی مشترک و لفظ منقول

3)     لفظ مشترک؛ لفظی که دارای معانی متعدد است، طوریکه برای هر معنا بصورت مستقل و بدون ملاحظه سایر معانی وضع شده است. مثلا عین به معنای چشم، چشمه، طلا و غیره وضع شده است.

4)     لفظ منقول؛ لفظی است که مانند لفظ مشترک برمعانی مختلف وضع شده است. اما تفاوت آن با لفظ مشترک در این است که به هنگام وضع آن معانی دیگر (معنای نخستین) نیز مورد توجه قرار گرفته است. استعمال لفظ در معنای اول با قرینه انجام می شود. مثلا صلوه،در ابتدا برای مطلق نیایش وضع شده اما شارع آن را به معنای اعمال مخصوص که همراه با طهارت و و نیت است بکار برده است. (منقول شرعی –صلوةـ منقول نحوی – فعل- منقول منطقی – موضوع و محمول)

د) حقیقت و مجاز(براساس استعمال)

1)     حقیقت؛ استعمال لفظ در معنای که در اصل لغت بر آن وضع شده است حقیقت گوید.

2)     مجاز؛ استعمال لفظ در معنایی که در اصل لغت برای آن وضع شده اما با معنای حقیقی لفظ که در اصل به آن وضع شده دارای مناسبت است. مثل استعمال شیر برای حیوان درنده حقیقت و برای افراد شجاع استعمال در معنای مجازی است.

تفکر در حوزه تصورات؛

-         تجرید؛ تجرید به معنای کنار گذاشتن خصوصیات شخصی چیزی

-         تعمیم؛ تعمیم به معنای اطلاق به نقاط مشترک

-         ترکیب؛ یکی نمودن مفاهیم متعدد و رسیدن به مفهوم جدید. ترکیب وضعی یعنی قابل تبدیل به گذاره مانند احمد هوشمند  و ترکیب اضافی انکه قابل تبدیل به گذاره نیست مانند پدر احمد

-         تجزیه؛‌شکافتن یک مفهوم و جدا کردن اجزای آن از یکدیگر مانند انسان جاندار و متفکر

اقسام وجود

در کنار هر لفظ دو چیزی دیگر هم مطرح است. یکی معنا یا مفهوم آن لفظ که امر ذهنی و عقلی است و دیگر مصداق آن که امر عینی و خارجی است. این سه چیز تحت عنوان «وجود لفظی»، «وجود ذهنی» و «وجود عینی» یاد می شود.

وجود لفظی= لفظ سقراط

وجود ذهنی= مفهوم جزئی سقراط

وجود عینی= شخص سقراط که در 4-5 سده قبل از میلاد زندگی می کرده (گاهی ممکن است لفظ بدون وجود خارجی باشد)

مبحث مفاهیم

مفهوم چیزی است که از لفظ فهمیده می شود و به آن معنا و تصور نیز اطلاق می شود. در اینجا مفاهیم را به دو گروه مفاهیم جزئی و مفاهیم کلی تقسیم می کنند.

مفهوم جزئی؛ به مفهومی اطلاق می شود که برافراد متعدد انطباق پذیر نیست. مانند مفهوم سید جمال.

مفهوم کلی؛ به مفهومی اطلاق می شود که به افراد متعدد قابل انطباق است مانند مفهوم اسپ، رودخانه

 

قابل توجه اینکه این تقسیم بندی برای الفاظ نیز متصور است مانند لفظ جزئی (سید جمال) و لفظ کلی (اسپ)

 

اقسام جزئی

جزئی حقیقی؛ به جزئی/ مفهومی اطلاق می شود که بر بیش از یک فرد قابل انطباق نیست.

 

جزئی اضافی؛ یک مفهوم کلی نسبت به مفهوم کلی تر خود جزئی اضافی محسوب می شود. به عبارت دیگر مفهومی که از مفهوم دیگر اخص باشد چه آن مفهوم بریک فرد قابل انطباق باشد و چه بر بیش از یک فرد. مانند مفاهیم سقراطٰ، انسان، حیوان. نسبت به همدیگر. پس هر جزئی حقیقی، جزئی اضافی هم می باشد و برعکس نیست.

اقسام کلی از جهت وجود افراد و مصادیق

مفهومی که مصادق آن لایتناهی است مانند مفهوم عدد

مفهومی که مصادق آن متناهی است مانند انسان

مفهومی که یک مصداق دارد اما ممکن است مصداق دیگر هم داشته باشد مانند خورشید

مفهومی که هیچ مصداق در خارج نداشته باشد فقط مصداق ذهنی داشته باشد مانند شریک باری، مدینه فاضله، کوه یاقوت، انسان بالدار

باید توجه کرد که مفهوم کلی، مفهومی است که فرض صدق آن بربیش از یک مصداق محال نباشد مانند مفهوم درخت و کوه یاقوت

فرق بین کل و کلی ، جزء و جزئی

تفاوت های که بین کل و کلی وجود دارد از این قرار است.

1.     کل قایم به اجزاء است. در بقای خود متکی به اجزا است. اما کلی قایم به افراد نیست و با از میان رفتن افرادش کلی از بین نمی رود. چوکی=کل، درخت= کلی.

2.     در کل تعداد اجزا متناهی است اما در کلی الزاما چنین نیست. مفهوم عدد

3.     کلی قابل حمل و صدق برافرادش می باشد (احمد انسان است) اما کل قابل حمل وصدق براجزایش نمی باشد. مثلا گفته نمی شود «دست سقراط است»

4.     کلیت و جزئیت صفت مفهوم است لذا چیزیکه متصف بدان می شود فقط در ذهن موجود است اما کل در خارج هم وجود دارد. مانند مفهوم انسان و مصداق خارجی انسان

5.     کلی بودن و  جزئی بودن صفت مفاهیم واقع می شود اما اما کل و جزء به مصادق خود مفاهم در شمولیت اشاره دارد. مثلا مفهوم انسان کلی است اما خود انسان از آن جهت که دارای اجزائی مختلف مانند دست و پا و غیره است یک کل است. لفظ دست خودش جزء است جز انسان در حالیکه مفهومش می تواند کلی باشد و مفهوم سقراط جزئی است

 

نسبت و رابطه

الف) نسبت بین الفاظ

مترادف : هرگاه دو یا چند لفظ برای یک معنا وضع شوند آن دو یا چند لفظ را مترادف خوانند. مثلا جامه و لباس، انسان و بشر، اسد و لیث،

متباین: الفاظی که هریک معانی مختص به خود را دارند نسبت به یکدیگر متباین می خوانند مانند؛‌ اسب و الاغ مثلث و دایره

ب)‌ نسبت بین مفاهیم.

هرگاه بخواهیم مقایسه بین مفاهیم داشته باشیم و آن را با توجه به مصادیق شان نسبت سنجی نمائیم، یعنی از حیث اشتراک و عدم اشتراک در افراد بین دو کلی مقایسه نمائیم، یکی از حالا ت چهارگانه (نسبت) ذیل برقرار است.

1)     تباین؛‌ هرگاه یک مفهوم  بر یک مورد(مصداق) صدق کند که مفهوم دیگر در آن قابل صدق نباشد، به عبارت دیگر بین دو مفهوم نسبت طور باشد که هیچکدام شامل افراد دیگری نشود حتی یک فرد، در این صورت بین آن دو مفهوم، تباین وجود دارد. مثلا مفهوم انسان و اسب. مصادیقی که انسان بر انها قابل صدق است مفهوم اسب قابل صدق بر آن نیست.

-         هیچ انسان اسپ نیست

-         هیچ اسپ انسان نیست

2)     تساوی؛ نسبت بین دو مفهوم کلی در صورت تساوی است که اگر چیزی، فرد یکی از آن دو کلی باشد فرد دیگری نیز باشد. به عبارت دیگر رابطه بین دو کلی چنان باشد که هرفردی که مشمول یک کلی باشد مشمول کلی دیگر نیز باشد. مانند انسان و ناطق. هر انسانی ناطق است و هر ناطق انسان است. انسان و متفکر،

-         کل انسان ناطق است

-         کل ناطق انسان است

3)     عموم و خصوص مطلق؛ هرگاه یک مفهوم عام و دیگری خاص باشد مانند انسان و حیوان.  به عبارت دیگر یکی از دومفهوم در مورد صدق کند کلی دیگر نیز صدق کند اما برعکس نباشد.

-         هر انسان حیوان است.

-         بعض از حیوان ها انسان نیست.

4)     عموم و خصوص من وجه؛ هرگاه دو کلی یک مورد اشتراک داشته باشد و در دو مورد از هم متمایز شوند. ازیک جهت عام باشد و از جهت دیگر خاص. مانند سفیدی و پارچه، دانشجو و شاعر

-         بعض پارچه ها سفید است  = پارچه سفید

-         بعض سفید ها پارچه است = پارچه سفید

-         بعض سفید ها پارچه نسیت = سنگ سفید

-         بعض پارچه ها سفید نیست = پارچه سیاه

 

نسبت بین نقیضهای دوکلی:

نقیض هرشی رفع آن شی است. «نقیض کل شی رفعه» مثلا نقیض انسان لاانسان است.این نکته هم قابل ذکر است که دو امر نقیض نه قابل جمع است و نه قابل رفع. (اجتماع و ارتفاع نقیضین محال است) امکان ندارد یک چیر مصداق دو نقیض باشد یا مصداق هیچکدام نباشد. بحث دیگر این است که اگربین دو کلی یکی از نسبت های فوق برقرار باشد بین نقیض های آن چطور؟

1)     هرگاه بین دو کلی نسبت تساوی برقرار باشد، بین نقیض های آن نیز همین نسبت برقرار است. یعنی هرگا «الف» = «ب» باشد پس «لا الف» = «لاب» است. مثال؛

- هر لا انسان ، لا ناطق است = اسپ، سنگ..

- هر لا ناطق، لا انسان است = اسپ ، سنگ..

2)     اگرنسبت بین دوکلی عموم و خصوص مطلق باشد، نسبت بین نقیض های آن نیز همین نسبت است با این تفاوت که نقیض اعم، اخص و نقیض اخص، اعم خواهد بود. چنانکه حیوان عام تر از انسان است اما لاانسان عام تر از لاحیوان است. مثال؛

- هرلاحیوان ، لاانسان است = سنگ

- بعض لاانسان، لاحیوان نیست = اسپ

3)     اگر نسبت بین دوکلی عموم و خصوص من وجه باشد، نسبت بین نقیضهای آن تباین جزئی است. هرگاه نسبت بین دو چیز گاهی تباین باشد و گاهی عموم و خصوص من وجه ، به آن تباین جزئی گفته می شود. براین اساس تباین جزئی مبین قدر مشترک بین تباین و عموم و خصوص من وجه است نه اینکه خودش یک نسبت مستقل باشد.

مثال اول؛ عموم و خصوص من وجه:  نقیض مفهوم دانشجو و مفهوم شاعر «غیر دانشجو» و «غیر شاعر» است و بین آندو عموم و خصوص من وجه است. مثال؛

- بعض غیر دانشجو غیر شاعر است = میرویس شاگرد نانوائی (مورد اجتماع)

- بعض غیر شاعر غیر دانشجو است  = میرویس شاگر نانوائی (مورد اجتماع)

- بعض غیر دانشجو غیر شاعر نیست = حمید که دانشجو نیست اما شاعر است (مورد افتراق)

- بعض غیر شاعر غیر دانشجو نیست = مهدی که شاعر نیست اما دانشجو است. (مورد افتراق)

مثال دوم؛ تباین: نقیض مفهوم «حیوان» و مفهوم «لاانسان»، «لاحیوان» و  «انسان» است. بین این دو نقیض تباین برقرار است.

- هیچ «لاحیوان» ، انسان نیست.

- هییج «انسان»، لاحیوان نیست.

همینطور بین مفهوم ؛ حیوان و غیر اسپ که نقیض آن دو غیر حیوان و اسب است.  بین ان دو تباین است.

4)     اگر بین دو کلی تباین باشد. بین نقیض آن دو، تباین جزئی است. یعنی هم می تواند عموم من وجه باشد و هم تباین

مثال اول؛ تباین: بین سنگ و پارچه تباین است و بین نقیض آندو که «غیر سنگ» و «غیرپارچه» است عموم من است.مثال؛

-         بعض غیر سنگ غیر پارچه است = چوب (مورد اجتماع)

-         بعض غیر پارچه غیر سنگ است = چوب (مورد اجتماع)

-         بعض غیر سنگ غیر پارچه نیست = خود پارچه (مورد افتراق)

-         بعض غیر پارچه غیر سنگ نیست = خود سنگ (مورد افتراق)

مثال دوم؛ تباین: بین مفهوم موجود و معدوم تباین است. بین نقیض اندو نیز تباین است. مثال

-         هیچ «لاموجود» ، «لامعدوم» نیست.

-         هیچ «لامعدوم» ، «لاموجود» نیست.

همینطور بین نقیض ماده و مجرد

-         هییچ غیر مادی غیر مجرد نیست.

-         هیچ غیر مجرد غیر مادی نیست.

 

کلیات خمس

طبقه بندی مفاهیم

در طبقه بندی مفاهیم در واقع سعی می شود نسبت کلیات را به افراد و مصادیقی که کلی به عنوان یک محمول بر آنها قابل حمل است مورد بررسی قرار گیرد.

قبل از توضیح این تقسیم بندی کلی لازم است چند اصطلاح که هم در منطق و هم در فلسفه زیاد به کار می رود توجه شود.[1]

ماهیت، ذاتی، عرضی

معمولا راجع به یک چیز اگر سوالی مطرح می شود عمدتا یا از وجود آن سوال می شود و گفته می شود مثلا «آیا در این صندوق چیزی هست؟» این سوال از هستی و وجود شی شده است. چیزیکه در پاسخ گفته می شود یا آری یا نه است

گاهی از چیستی شی سوال می شود. اگر گفته شود «در این کارتن چیست؟» سوال از ماهیت شی شده است. یعنی چیستی آن.  بنابراین ماهیت چیزی است که در جواب از چیستی شی «ماهو» می آید.

ماهیت هم معمولا دارای اجزائی است که از آن فراهم شده است. مانند پاسخ در سوال از اینکه انسان چیست؟ اگر گفته شود؛ جسم (فضا را اشغال می کند) نامی(دارای نمو،تغذیه و تولید)، حساس (تحریکات خارجی را احساس می کند) و ناطق(عاقل و متفکر). این امور روی هم ماهیت انسان را تشکیل می دهد. و به عبارتی، مقوم و سازنده انسان است. اگر یکی از انها نباشد ماهیت انسان متلاشی میشود.  به این نوع اجزا، ذاتیی (شی) انسان گفته می شود. پس ذاتی یعنی آنچه داخل در حقیقت و ماهیت شی باشد یعنی مقوم باشد. بنابراین تصور هرماهیتی وقتی امکان پذیر است که همه ذاتیات آن تصور شود. مثلا جسم بودن و سیال بودن از ذاتیات اب است. و تصور اب بدون این دو خصوصیت امکان پذیر نیست.

 

وقتی کسی در پاسخ  به سوال از چیستی شی چیزی می خواهد بگوید؛ می تواند به اجزاء که سازنده آن شی است اشاره  کند  یا اینکه به چیزی اشاره کند که خارج از ماهیت شی  و از اجزء سانده شی نباشد. به اولی ذاتی شی گفته می شود و به دومی عارضی (عرض) شی. مانند سیاهی وسفیدی و کتابت و شاعری، دانشجوبودن برای انسان یا سردی، گرمی، تلخی و شور بودن برای آب.

در صورت اول یا اینکه 1) به تمام اجزاء ماهیت آن اشاره کند یعنی آنکه عین ماهیت است(نوع)  یا اینکه 2) به  برخی از اجزاء ماهیت اشاره می کند که عام تر از شی است (جنس) یا اینکه 3) به برخی از اجزاء ماهیت اشاره می شود که مساوی با آن شی است (فصل).

 

مورد دوم که به آن عرض گفته می شود خود به دو نوع تقسیم می شود یکی عرض عام و غیر مختص به ذات هریک از افراد (حرکت) و دیگر عرض خاص که مختص به ذات هریک از افراد است(ضحک).  

 

براین اساس کلی از جهت خارج بودن و خارج نبودن از حقیقت افراد خود تقسیم می شود به دو نوع کلی ذاتی و کلی عرضی.

1)     کلی ذاتی؛ به کلی اطلاق می شود که تمام یا بخشی از حقیقت فرد یا افرادی که برانها قابل حمل است تشکیل دهد. برای مثال حقیقت ذات انسان از حیوانیت و نطق تشکیل یافته است. بنابراین هریک از این دو کلی بخش از حقیقت (ذات) انسان را تشکیل می دهد. همچنین کل مفهوم حیوان ناطق نسبت به انسان ذاتی است.

2)     کلی عرضی؛ کلی که نه تمام حقیقت و نه بخش از حقیقت افراد مصادیق خود باشد و افراد یا فرد می تواند فاقد آن باشد.

 

بنابرآنچه گفته شد کلی در تقیسم اول به دو قسم تقسیم می شود. یا داخل در ماهیت و یا خارج از ماهیت است. اولی که داخل در ماهیت است یا کل ماهیت است (نوع ) یا  آنکه جزء اعم ماهیت است(جنس) یا جزء مساوی با ماهیت است(فصل)

اما آنکه خارج از ماهیت است عرضی است که خود تقسیم می شود به عرص عام و عرص خاص.

این پنج کلی را یعنی ؛ نوع، جنس، فصل، عرض عام، عرض خاص را کلیات خمس گویند.

پس در ابتدا ما دو نوع کلی داریم یکی کلی ذاتی و یکی کلی عرضی  که اولی به سه قسم و دومی به دوقسم تقسیم می شود.

 

انواع کلی ذاتی

1)     نوع؛ آن کلی ذاتی که بیانگر تمام ذات و حقیقت شی (افراد خود)است. به عبارت دیگر نوع آن کلی است که در پاسخ به سوال از چیستی افراد متحد الحقیقه / متفقة الحقیقه/متفق الماهیه، ذکر می شود.  به این معنا که افراد و مصادق یک نوع از حیث ماهیت و حقیقت و از حیث امور ذاتی یکی هستند و هیچ تفاوتی باهم ندارند.(تفاوت آنها فقط در امور عرضی است)

براین اساس نوع دارای خصوصیات زیراست.

الف) افرادش متفق الحقیقه است. کلی اشاره به تمام ذات افرادش دارد. زیرا اگر فردی با فردی دیگر اختلاف در حقیقت داشته باشد ممکن نیست که نوع مبین تمام حقیقت هردو باشد.مثلا انسان عبارت است از تمام حقیقت و تمام ذاتیات هر فرد انسان. همینطور اهن،‌طلا، کوه..

ب) در پاسخ به سوال ماهو (چیستی) از یک فرد یا جزء حقیقی و افراد متفق الحقیقه می آید. یعنی تمام حقیقت مشترک بین افراد ذکر می شود نه بخشی از آن.

ج) آنچه مستقیما تحت نوع واقع می شود فرد یاجزئی حقیقی است نه کلی. نوع از این نظر با جنس فرق دارد.

2)     جنس؛ عبارت است از کلی ذاتی که در پاسخ به سوال از چیستی افراد مختلف الحقیقه ذکر می شود. به عبارت دیگر جنس، کلی ذاتی است که افرادش از حیث ماهیت و حقیقت باهم متفاوت اند. در اینجا افراد مورد سوال افراد همسان نیستند. بناء در آنچه در پاسخ ذکر می شود بخشی از حقیقت آنها خواهد بود یعنی چیزی خواهد بود که بین همه انها مشترک است و اعم از یک ذات افراد خود.

در جنس خصوصیات ذیل وجود دارد:

الف) افرادش مختلف الحقیقه اند. زیرا افرادش فقط در جزئی از ذات با یکدیگر اشتراک دارند نه تمام ذات. مثلا حیوان که عبارت است از جسم نامی و حساس متحرک بالاراده، جزئی از انسانها وا سبها و شیر ها است و این سه تا تنها در همین حیوانیت مشترک اند و در ذات هرکدام علاوه برحیوان بودن چیزی که مختص هرکدام است نیز وجود دارد.

ب) در جواب سوال ماهو، از افراد و انواع مختلف الحقیقه می آید. مثلا اگر سوال شود، این انسان و آن اسب و ان شیر چیستند؟ جواب جنس می آید. یعنی حیوان. یعنی امر مشترک بین هرسه تا.

ج) آنچه مستقیما تحت جنس واقع می شود نوع است و افراد(مصادق بیرونی) تحت انواع قرار می گیرند. جنس در درجه اول ذاتی مشترک بین انواع گوناگون است و در درجه دوم بین افراد آن انواع.

3)     فصل؛ کلی ذاتی که یک نوع را از سایر انواع در داخل یک جنس متمایز می کند. یا یک ماهیت را از ماهیات دیگر متمایز می سازد. مانند ناطق که انسان از سایر حیوانات جدا می کند و حساس که فصل حیوان است از سایر اجسام نامی جدا می کند. فصل در مقابل نوع که بیان کننده تمام حقیقت شی است جزء تمایز بخش شی است. بافصل فقط جزئی از حقیقت شی بیان می شود و جزء دیگر حقیقت شی را جنس بیان می کند. نوع در واقع از ترکیب فصل و جنس پدید می اید.

فصل از انجا که جزء ذات مساوی با ذات افراد خود است

الف)‌افرادش متفق الحقیقه اند. زیرا افراد فصل همان افراد ذات یا نوع اند و افراد یک نوع حقیقت واحدی دارند.

ب) در جواب سوال ای شی هو فی ذاته (آن ذاتا چه چیزی هست؟) می اید. بعد از انکه از چیستی چند شی مختلف الحقیقه سوال شد که در عین حال در یک امر ذاتی اشتراک دارند وجنس در پاسخ آمد، نوبت به این سوال می رسد. مراد از این سوال تعیین ذاتی اختصاص یک شی است. بنابراین،‌فصل یک نوع را از بقیه انواعی که همه باهم تحت یک جنس اند جدا می کند.

ج) آنچه مستقیما تحت فصل قرار میگیرد فرد یاجزئی حقیقی است.

 

تقسیمات کلی های ذاتی / سلسله مراتب کلیات

هرکدام از کلیات ذاتی (نوع، جنس، فصل) دارای تقسیمات است بدین شرح

نوع:

الف) ‌تقسیم نوع به دو قسم: نوع حقیقی و نوع مجازی/ اضافی

آنطوریکه گفته شد آن کلی ذاتی که در پاسخ به سوال «ماهو» یعنی در پاسخ به سوال از حقیقت شی ذکر می شود نوع خوانده می شود. نوع در این معنا یکی از کلیات خمس است و انرا نوع حقیقی می گوید. ولی وقتیکه کلی ذاتی بدون واسطه تحت کلی دیگر قرار گیرد و جنس در پاسخ به سوال از حقیقت شی آید آن را نوع اضافی گوید. به عبارت دیگر نوع اضافی آن کلی است که چون به ماهیت دیگر منظم می شود و از مجموع به ماهو سوال شود، جنس در پاسخ به آن گفته می شود. مثلا چون از انسان و نیز از اسپ که ماهیتی دیگر است به ماهو سوال شود حیوان که جنس است در پاسخ گفته می شود. بنابراین انسان و اسپ نسبت به  حیوان نوع اضافی و نسبت به افراد و مصادق خودشان نوع حقیقی است. باید یاد اور شد که میان دو مفهوم نوع حقیقی و نوع اضافی نسبت عموم و خصوص مطلق برقرار است.

آنچه بلافاصله تحت نوع قرار می گیرد فرد و مصادق آن است.

ب) سلسله مراتب انواع (تقسیم نوع به عالی، متوسط و سافل)

برای انواع سلسله مراتب وجود دارد. اگر «نوع بودن» را ملاک ترتیب کلیات قرار دهیم و آنها را براین اساس مرتب کنیم سلسله پدید می اید که در آن یک کلی نسبت به کلی دیگر محدودتر است.  به آن کلی که در این سلسله مراتب محدودترین کلی باشد نوع سافل یا نوع الانواع گفته می شود. آنکه عام تر از همه باشد به آن نوع عالی اطلاق می شود. نوع های که بین نوع سافل و نوع عالی قرار می گیرد به آن انواع متوسط گفته می شود.

مثال: جسم = نوع عالی، جسم نامی و حیوان = نوع متوسط، انسان = نوع سافل

در سلسله مراتب انواع پس از نوع سافل، نوع دیگری نداریم بلکه اصناف به آن اطلاق می شود. مثلا سیاه یا سفید پوست، دانشجو، شاعر و ... نوع گفته نمی شود.

جنس:

الف) سلسله مراتب اجناس( تقسیم جنس به عالی، متوسط وسافل)

هرکلی که جنس کلی دیگر است در مقایسه با آن از کلیت بیشتری برخوردار است. برای مثال حیوان جنس است برای انسان و در مقایسه باآن از کلیت بیشتری برخوردار است اگر مجموع از کلیات را براساس جنس انها مرتب کنیم انها در سلسله ای قرار خواهند گرفت که از کلیت کمتر به سوی کلیت بیشتر پیش می رود.  مثلا اگر مجموعه ای کلی های را که پیش از ان ذکر کردیم براساس رابطه جنس بودن ذکر کنیم، یامنظم کنیم سلسله پدید خواهد آمد که در آن حیوان جنس انسان، و جسم نامی جنس حیوان و جسم جنس جسم نامی و جوهر جنس جسم خوانده می شود. این سلسله که بدان سلسله اجناس می گویند از حیوان شروع می شود و به جوهر خاتمه می پذیرد. و دارای این ویژگی است که بطور منظم از کلیت کمتر به کلیت بیشتر پیش می رود تابه کلی ترین جنس که بدان جنس الاجناس یا جنس عالی می گوید پایان می پذیرد. در برابر جنس عالی جنس سافل قراردارد که خاص ترین و محدود ترین جنس است و دربین جنس عالی و جسن سافل جنس متوسط قرار می گیرد.

ب) تقسیم جنس به؛ جنس قریب و جنس بعید

 اگر جنسی بیان کننده همه مشترکات یک نوع با تمام انواع مشارکش در تحت آن جنس باشد، جنس قریب آن نوع خوانده می شود مثل حیوان که بیانگر همه مشترکات انسان است با انواع مشارکت آن در حیواینت مانند اسپ، شیر، گاو. پس حیوان جنس قریب انسان است. جسم نامی جنس قریب حیوان است.

حال اگر جنسی مبین بخشی از مشترکات یک نوع با انواع مشارک آن باشد به آن جنس بعید گفته می شود. مثل جسم نامی نسبت به انسان. به عبارت دیگرجنس بعید به جنسی اطلاق می شود که با یک یا چند واسطه در فوق کلی دیگر قرار دارد.

فصل:

الف) تقسیم بندی فصل به؛ فصل قریب و فصل بعید

چون فصل مقسم چنس است و جنس می تواند جنس قریب یا بعید باشد هرگاه فصل و جنس قریب نوعی را از نوع دیگر متمایز سازد فصل قریب خواند می شود و هرگاه با فصل در جنس بعید موجب تمیز یک نوع از نوع دیگر شود فصل بعید گویند. مثلا کلی ناطق با انسان را در جنس قریب از سایر انواع حیوان متمایز می سازد و بنابراین ناطق برای انسان فصل قریب است و کلی حساس انسان را از جنس بعید متمایز می سازد پس حساس برای انسان فصل بعید شمرده می شود.

 ویژگی های فصل

1)     فصل مقوم نوع است. انواع همیشه از ترکیب شدن فصل با جنس پدید می اید. بنابراین بدیهی است که اگر فصل وجود نداشته باشد نوع هم نمی تواند تحقق پیدا کند. از این رو می گوید فصل مقوم نوع است.

2)     فصل مقسم جنس است. فصل موجب می شود که جنس به چند نوع تقسیم شود. مثلا ناطقیت انسان را از سایر انواع حیوانات تفکیک می کند.

کلی عرضی

کلی عرضی به چند قسم تقسیم می شود

1)                عرض خاص؛ کلی عرضی که که اختصاص به یک ماهیت و یک نوع دارد. یا فقط قابل حمل برافراد یک کلی باشد. مثلا خنده ، نویسنده گی، شاعر همه نسبت به انسان عرض خاص گفته می شود...

2)                عرض عام؛ عرض ماهیتی است غیر ذاتی که اختصاص به افراد یک نوع نداشته باشد. به عبارت دیگر کلی عرضی اگر فقط برافراد یک کلی قابل حمل نباشد بلکه افراد کلی مورد نظر و نیز برافراد کلی دیگری قابل حمل باشد در این صورت آن را عرض عام گویند. عرض عام بر انواع مختلف اطلاق می شود. مانند متحرک که برای انسان عرض عام است چون شامل گوسفند و گاو و اهو و هرجسم متحرک نیز می شود. یا  سفیدی مثلا نسبت به شکر عرض عام است زیرا به آن اختصاص ندارد و چیزهای مثل کاغذ، گچ و برف، بعضی حیوانات و..را شامل می باشد.

 

قابل ذکر اینکه عرض عام و خاص از مفاهیم نسبی است. ممکن است مفهوم برای یک کلی عرض عام باشد و برای دیگری عرض خاص مانند سیاه نسبت به انسان عرض عام اما برای جسم عرض خاص است زیرا غیر از اجسام (مجردات) رنگ بردار نیست. ذاتیات نیز همین حالت را دارد مانند گرم بودن برای اتش ذاتی و برای اجسام دیگر عرضی است.                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                  



[1] - حکیم سبزواری در منظومه اشاره می کند؛ اس المطالب ثلاثة علم  ، مطلب هل، مطلب ما، مطل لم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388ساعت 11:19  توسط محمد مسعود احمدی   | 
   
+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388ساعت 13:40  توسط محمد مسعود احمدی   | 



+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388ساعت 13:36  توسط محمد مسعود احمدی   |